سوال بپرس ....
هی سوال می پرسی و من هی گیچ گیچ می شم آخه عزیزترینم کی گفته من همه چیز رو می دونم اونم از تمام زوایا.............
روشا: مامان بریم پارک
مامان زهرا: نه عزیزم داره شب میشه خورشید خانوم رفته بخوابه فردا میریم
روشا: نه به خدا الان بریم (اشاره به لامپ های خیابون) ببین چقدر خورشید اومده
مامان: نه عزیزم اینا لامپه
روشا : لامپه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واسه چی؟
مامان : لامپه دیگه برای این که خیابون هارو روشن کنه
روشا : یوشن کنه !!!!!!!!!!!!!!!! کجارو؟
مامان: خیابونا رو تا مردم راحت راه برن ببین اگه تاریک باشه هیچ جا رو نمی تونیم ببینیم
روشا: کجارو ببینیم
.............. و من که هی فکر می کنم تا یادم بیاد کجای زندگی ام و باید به تو چی بگم تا از توش هزارتا سوال دربیاری
کاش می دونستی به اندازه سوال هات نمی دونم و خیلی خیلی خودم رو ضعیف حس می کنم این جور مواقع
کاش می دونستی مامان هم مثل توئه همون قدر شیطون همون قدر پر از سوال و همون قدر کوچیک
دیروز به این فکر می کردم چه چیزهایی باید بهت یاد بدم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سرم سوت کشید و چرخید و چرخید و باز من همون دختر بچه شیطون بودم تو کوچه باغ هایی که بی هدف و دور از چشم مامان می دویدم و از خونه مردم رد میشدم و پاهام رو می ذاشتم جاهای ممنوعه، همون دختر بچه شیطونی که آرزو داشت خدا یه روز یه دختر مثل تو بهش بده تا باهم از نو شیطنت کنیم ، با هم و الان هم من خودم رو مثل تو می دونم فقط چند سال بزرگتر می خوام با تو دنیا رو ببینم و با تو تجربه کنم
فعلا از زندگی همینو می خوام گلم و بوسه های شرر بار تورو





سوال بپرس ....
