مروری بر خاطرات از تولد تا یکسالگی روشا
داشتم کتابهامو مرتب می کردم که یک هو دفترچه ای رو که از روز دنیا اومدن فرشته خونم نوشته بودم پیدا کردم همون جا نشستم و تک تک لغاتش رو صدها بار خوندم و اون شادی بی نظیری که موقع نوشتنشون داشتم دوباره تجربه کردم... از روز 8آبان89 تا آذر90سالی که اصلا مثل بقیه سال های عمرم نبود سالی که یاد گرفتم چطوری با یک موجود فرازمینی رفتار کنم تا کم کم رفتار های زمینی یاد بگیره... دوباره یادم افتاد 22اردیبهشت سال90در 6ماه و چند روزگی، اولین باری رو که گفت مامان و من با این حرف خوشبخت ترین مادر روی زمین شدم تا حالا برای همیشه روزی که تونست چهاردست و پا بره و من و باباش چقدر ذوق کردیم و پا به پای کوچیک اون کل خونه رو تا تی تاتی رفتیم روزی که یاد گرفت...






