روشاروشا، تا این لحظه: 16 سال و 7 روز سن داره
روهانروهان، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره
رایینرایین، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه سن داره

روشا نوری از بهشت

همه لحظاتم زیباست و گاهی دوست دارم درباره آنها اینجا بنویسم.

بچه دکتر

دیروز طی واکنش های شدید من در رابطه با قبولی در آزمون دکتری دانشگاه علوم پزشکی ایران روشا می گه مامان دکتر بشی مریض هارو خوب می کنی؟؟ من هم کمی نگاهش کردم و گفتم نه مامان این دکتر فرق می کنه و بعد که دیدم نمی تونم توضیح بدم بی خیال شدم. دوباره می گه مامان تو دکتر بشی من بچه دکتر میشم میگم آره مامان شما دکتر کوچولو میشی بعد کمی فکر می گه نه دوست دارم بچه دزد بشم چرا؟؟؟؟ بهتره دیگه مامان ...... ...
7 بهمن 1392

دختر سحر خیز من

دختر سحر خیز من! اولین نوشته ای هست که فقط برای خودت می نویسم دختر سحر خیز من وقتی صبح گاهان از خواب بیدار می شوی بی صدا به اتاقم می آیی آرام بر گونه ام بوسه می زنی و زیر پتو می خزی بهترین هدیه ای هست که خداوند بزرگم به من ارزانی داشته و این قدر این نعمت برایم ارزشمند است که دوست دارم تمام نشود حتی وقتی قدت از من بلند تر شد، حتی وقتی به آغوش سحر گاهان من نیاز نداشتی بدان این مادرت هست که سخت محتاج آغوش توست محبتت را به امام علی ابن موسی الرضا امام مهربانی ها می سپارم همان که محبت هارا به دل ها می افکند همان امام رئوفی که رضا نام دارد همان امامی که عصر ها دوست داری آهنگ قربون کبوتر های حرمش را بشنوی همان امام مهربانی ها که این قدر محبت ...
6 بهمن 1392

ای پیوند دهنده استخوانهای شکسته

روشای گلم دیروز خیلی خوشحال بود آخه بعد چهل روز گج پای باباش باز شد اینقدر خوشحال بود که لحظه ای از باباش دور نمی شد همش قربون صدقه باباش می رفت هی دکتر می شد و پاشو آمپول می زد هی بهم می گفت بریم مغازه باباگونه برای بابا لباس بخریم نمی دونم چه سری هست بین سه سالگی دختر ها و عشق به بابای مهربونشون خدایا! خودت سه ساله هامونو در پناه سه ساله امام حسین حفظ بفرما
1 بهمن 1392

عکس هایی از روشا

ما هم به تبعیت از دوست خوبم مریم جون مامان آریا امروز تصمیم گرفتیم یک سری بازی های زمستانه در خانه رو که با روشا انجام دادیم توضیح بدیم البته چون روشا مهد می ره و خدا رو شکر مهد خوبی هم داره مخصوصا تو آموزش های مذهبی و مفاهیم من بیشتر بازی هایی باهاش انجام می دم که حالت خلاقانه داشته باشه و جذبش کنه چون روشای من خیلی زیاد حصله اش زود سر می رود یه سری شعر های ایام هفته و ذکر هر روز رو از مهد یاد گرفته می خونه همچین دلم غش می ره چون نمی تونستم این ذکر هارو حفظ کنم الان به لطف روشا تونستم و خوشحالم شنبه شروع هفته خدا یادم نرفته خالق این جهانه خدای نهربونه ذکر لبم همینه یا رب العالمینه عکس زیر نقاشی روشا جان در 3سال و 2 ماهگی...
30 دی 1392

پیامبر مهربانی

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده مارا انیس و مونس شد نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد ای رسول خدا ای پاک مرد یثربی ای از تبار نور میلادتان بر ما خجسته باد میلادتان بر ما متبرک باد ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ مامانم می گه شب تولد حضرت محمد ،حضرت رحمت و مهربانی به دنیا اومدم به همین خاطر نام زیبای دخترش رو بر من نهادند و البته نام زیبای مادرشون رو هم به من لطف کردن خیلی خیلی خوشحالم و دعا می کنم بتونم حق این نام های بزرگ حق این بانوان عزیز رو ادا کنم   عید فرخنده بر همه ما و شما مبارک باد  ...
30 دی 1392

حس عجیب و تازه

السلام علیک یا فاطمه الزهرا مادری ام را به نام پاک شما مادر بهترین فرزندان عالم بیمه می کنم نام مادر وامدار شماست که به قامت هر که می نشیند خوش بویش می کند کاش لایق این نام باشم حضرت مادر کودک کوچکم را به دستان پر مهر شما می سپارم و همه کمی های مادرانه ام را زیر چادر عصمت شما پنهان می کنم باشد لایق این هدیه باشم. حضرت مادر کاش دستان لرزانم را بگیرید کاش لحظات مادری ام را پر از عطر یاس نگاهتان کنید جسم و روح کودکم را به نگاه پر مهرتان متبرک می کنم تا اوج بگیرد و زیر مهر پاکتان فاطمی بزرگ شود و فاطمی زندگی کند حضرت مادر دعایم کن این روزها سخت محتاج هستم -------------------------------------------------------------------...
25 دی 1392

20

اومدم فقط به خودم یه نمره 20 بدم بایت رفتار دیروزم عصر رفتم دنبال روشا یک ربع بردمش پارک مهد کودک و با هم شعر خوندیم و بازی کردیم بعد رفتیم گلدونه و براش دوتا کتاب خریدم یکی ایلیا و غریبه ای در پارک که روشا خیلی به این قبیل آموزش ها نیاز داره و یکی کتاب شعر نی نی کوچولوی ناصر کشاورز که روشا عاشق شعر خوندنشه و بعدش آبمیوه خواست و چون من آبمیوه بیرون بهش نمی دم براش شیر کاکائو خریدم (البته باید کمی مقاومت می کردم و براش شیر می خریدم) بعد رفتیم خونه با بازی یک لیوان آبمیوه خورد و کلی بازی کرد با بابای مهربان کلی روزنامه برداشت و قیچی خواست منم بهش قیچی دادم و گفتم هر جا آدم دیدی ببر تا بچسبونیم جایی یک ساعت تموم نشست و همه رو قیچی کرد...
23 دی 1392