روشاروشا، تا این لحظه: 16 سال و 7 روز سن داره
روهانروهان، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره
رایینرایین، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه سن داره

روشا نوری از بهشت

همه لحظاتم زیباست و گاهی دوست دارم درباره آنها اینجا بنویسم.

لطف زیاد خدایم

خدای بزرگم در نهایت ناباوری لطف بزرگی بهم کرد لطفی که اصلا خودم رو لایق اون نمی دونستم اما خدا با احسانش با ما بندگان رفتار می کند نه با عدلش الان فهمیدم آزمون دکتری مرحله اول قبول شدم خیلی خیلی خوشحال و شاکرم   ماشاء الله لاقوه الا بالله امیدوارم همه به لطف خدا به خواسته هاشون برسن آمین
24 آذر 1392

تربیت قرآنی

کوچیک که بودم شبا وقتی چراغ ها خاموش می شدن و می خواستیم بخوابیم فکر می کردم یه موجودی می خواد درو به زور باز کنه و بیاد تو اتاق...خیلی می ترسیدم سرم رو زیر پتو می کردم و هی یه چشمی نگاه می کردم... یادمه یه شب که خیلی ترسیده بودم مامانم اومد پیشم و گفت هر وقت می خوای بخوابی یه بسم الله بگو و این شعر رو بخون سر نهادم بر زمین           کس نیاید بر سرم              غیر از امیر المومنین و بعد .... به لطف و مرحمت مولامون دیگه نمی ترسیدم انگار نیرویی خیلی بزرگتر از اون موجود که هیچ وقت نتونست درو باز کنه هر شب می یومد کنارم می...
24 آذر 1392

کابوس های شبانه من که دود شد!!!

مدتها بود شب تقریباً از ساعت 8:30 استرس من برای مسواک زدن و خواباندن روشا شروع می شد. داستان از این قرار بود که وقتی پای دخترک به دستشویی می رسید شروع به شیطنت های خاص خودش می کرد، مسواکش رو به همه جا می مالید، خمیر داندان رو قورت می داد البته خیلی خوب می دونست نباید قورت بده و باید تف کنه، مسواک نمی زد و نمی گذاشت من براش مسواک بزنم، خلاصه این قدر عصبانی می شدم که یک روز سرش رو محکم نگه داشتم و خیلی وحشیانه براش مسواک زدم و خیلی خیل از کار احمقانه خودم پشیمون شدم بعد هم با کلی غر غر خانوم می ومد بخوابه که تا چراغ اتاق خاموش می شد می زد زیر گریه و البته با چراغ روشن هم اصلا نمی خوابید، اول می ذاشتمش روی پام و هر چی قصه و ترانه حفظ بودم م...
20 آذر 1392

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

تازگی دارم به این اعتقاد پیدا می کنم که یک سری اتفاقات باید بیافته و خواست خداست و ما باید در برابر این خواسته سر تعظیم فرود بیاریم. می دونی دخترکم الان که این رو می نویسم خودم بعد 30سال بهش رسیدم با تجربه ، اما دوست دارم تو خیلی خیلی زودتر بهش برسی، دوست دارم بتونم این تجربیاتم رو طوری بهت بگم که یه نیروی محرکه برای بیشتر دونستن تو بشه نا رد اونها و تجربه مجدد اونها...   حالا چرا اینو می گم؟؟؟ راستش دوست دارم گاهی فکر کنم الان چندین سال دیگه اس و من دلم می خواد باهم حرف بزنیم مثل اون روزی که دوتایی رفتیم رستوران و تو از خاله بازی های مهدت گفتی، اینکه دوست داری ساناز تو بازی مامانت بشه... دوست دارم یه سری حرف هارو بگم تا یادم نر...
18 آذر 1392

بتکاندم...

 این روزها دوست دارم فرشی بودم ایرانی دست باف اصیل پر نقش و نگار بر دیواری آویخته یادگار روزهای پیشین یکی بیاید روی ایوان قدیمی خانه ای بتکاندم تمام گرد و غبارهایم را، تمام خطرات ، تمام خستگی، تمام ناپاکی ها بتکاندم ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- خدایا محتاج یک اشاره ای هستم از همان اشاراتی که نسیب بنده گان خوبت می شود، بیا و به رسم بنده پروری، به رسم آنچه خودت می دانی ، اشاره ای نما تا ستاره باران شوم
13 آذر 1392

روشا درآخرین روزهای محرم

این روزها که دیگه داریم از ماه محرم خارج میشیم روشا مدام این شعر رو می خونه بابام رفته مدینه       سر گبر(قبر) سکینه سکینه نول(نور) عین        دختر امام حسین (با کسره آخر بخوانید) و بعد می پرسه مامان سکینه کیه و ما دوباره کلی درباره امام حسین و دخترش صحبت می کنیم، دیروز هم تا رفتیم سوپر کوچه خرید کنیم به فروشنده گفت می خوام شعر بخونم و همین شعر رو خوند اون آقاهه هم کلی ذوق کرد و بهش بیسکویت جایزه داد البته من زیاد خوشم نیومد به نظرم بچه نباید این قدر با همه خودمونی بشه ... نمی دونم 5شنبه ای(7/9/92) تصمیم گرفتم ظهر ببرمش مسجد تا حالا نرفته بود می دونستم براش جالبه ،...
10 آذر 1392

اولین روز هفته من

تصمیم گرفته ام هفته ام را با جمعه آغاز کنم جمعه ای شیرین، دلچسب و خانوادگی جمعه ای که صبحش با بوسه دخترک آغاز شود جمعه ای که تمام وابستگی ها پا به پای هم باشد با دخترک با مرد مهربان خانه جمعه ای که قرار نباشد کار خاصی کنی، صبحانه ای بخوری، کودکانه بازی کنی، دغدغه ای هم نباشد اگر تمام روزت با مهمان بازی و گرگ بازی پر شود از کتاب دوست داشتنی - که حتما باید با مرد مهربان خانه بخوانی- چند صفحه ای بخوانی به مادرت سری بزنی و آش محلی خوشمزه ای را به سبک خواهرانه هایت بخوری احوال لباس های کمد را بپرسی و سر و سامانی با آنها بدهی... اولین روز هفته ام زلال و شفاف و شیرین گذشت. ...
9 آذر 1392