روشاروشا، تا این لحظه: 16 سال و 7 روز سن داره
روهانروهان، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره
رایینرایین، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه سن داره

روشا نوری از بهشت

همه لحظاتم زیباست و گاهی دوست دارم درباره آنها اینجا بنویسم.

دخترک سه ساله

این روزها از رادیو، تو تلویزیون زیاد از دختر سه ساله ای می شنوم که همراه پدر به مسافرت رفت و گرفتار جنگ نابرابری شد و مصایبی که توصیفش هم ... دختر سه ساله ای که شبی سراغ پدرش رو می گرفت و بهش سر بریده پدر رو نشون دادن.... حالا الان که خودم یه دختر سه ساله شیرین زبون دارم که نفسش به نفس باباش بسته اس و اگه شبی بابا کمی دیرتر بیاد هزاربار سراغش رو می گیره، حالا که دخترک سه ساله من نور و روشنایی خونه ام شده چقدر مصایب خانوم رقیه رو بیشتر حس می کنم دلم بدجور برای مظلومیتش می شکنه...   خدایا تو رو به کوچولوی سه ساله آقا امام حسین قسمت می دم همه بچه هارو در پناه خودت حفظ کن و کمکمون کن این ایام رو با معرفت و بصیرت سپری کنیم... ...
18 آبان 1392

وجودت را ارج می نهم... همیشه

هر روز که دخترم از خواب ناز بیدار میشه برام یه روز دوست داشتنیه، روزی که دوباره فرصت مادر بودن رو دارم و شاکرم خدای بزرگم اما هشتم آبان که چهارشنبه شده بود امسال برام تفاوتی قشنگ و بد داشت اولا قشنگ چون لحظه لحظع اش روز تولد روشا برام تداعی می شد و حس و حال مادر بیچاره ای که نمی دونه با این موجود مقدس و کوچک چکار کنه و بد چون شب قبلش دخترک از تب سوخت و مادر کاری نتونست بکنه جز بیدار نشستن و دعا کردن و پاشویه و ... اضطراب و خدای بزرگم مثل همیشه به دادم رسید و طلوع آفتاب دخترک شاد و سرخوش و شیطون شده بود... توی مهد تولد گرفتیم با کیک شکلاتی که خودم پختم و آبمیوه، به همین سادگی روشا و الناکه زیاد ازش تعریف میشه تو خونه ...
11 آبان 1392

زیر باران باید رفت

از همون هواهایی که اصلا نمی تونی تو خونه بند بشی باید شال و کلاه کنی بزنی بیرون ، با زمزمه شعر سهراب چتر ها را باید بست ، زیر باران باید رفت . فكر را ، خاطره را زیر باران باید برد . با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت . دوست را ، زیر باران باید دید . عشق را زیر باران باید جست . زیر باران باید بازی كرد . زیر باران باید چیز نوشت ، نیلوفر كاشت. [ صدای پای آب ] از همون هواهایی که اون موقع ها وقتی سال اول کارشناسی بودم یک ساعت زودتر راه می افتادم تا  چهارراه پارک وی دوست داشتنیم رو پیاده برم تا دانشگاه ، بوی خوب کوچه و خیابون های بارون زده کوچه الف تا ج که خیلی دوستش داشتم و نفس عمیق بکشم و باشم و حس کنم خوشبختی همین نزدیکی ست...
5 آبان 1392

روشا و پارسا

تا زنگ در به صدا دراومد روشا پرید توی اتاقش درو بست و سریع با موهای بهم ریخته که فقط قسمت جلوش رو شونه کرده بود اومد بیرون، خندون تا دم در رفت به استقبال آقا پارسا که یک ساعتی بود داشت سوال می پرسید پس کی می یاد. از خوشحالی تو پوستش نمی گنجید به خاله وفا می گفت یه عالم بستنی خریدم تا پارسا همه شو بخوره که البته پارسا به اندازه 3تا لقمه روشا بیشتر نخورد و روشا یک بستنی رو کامل خورد و دومی رو به تقلید از پارسا گفت دیگه نمی خورم که مامان ها مجبور شدم بقیه شو بخورن یه یک ربعی تو اتاق بودن که پارسا اومد رو مبل نشست که من خسته شدم راستش بیشتر دوست داشت پیش مامانش باشه و از روشا اصرار و از پارسا انگار که نمی رفت تو اتاق روشا تا برچسب های خوشکلی...
30 مهر 1392

دخترک خوش سفر

سه شنبه شب راه افتادیم به سمت شمال سرزمینمان ایران، نمی دونم چرا همه ما تهرانی ها می دونیم یه همچین تعطیلاتی جاده ترافیک میشه اما باز هم می ریم و راه سه ساعته به 9ساعت تبدیل میشه و ما هم له و لورده می رسیم مقصد با خستگی زیاد و این بار روشای عزیزم روی پدر گرامیش حسابی بالا آورد و خلاصه بقیه ماجرا بوی و تعویض لباس وسط جاده و .... ویلای قشنگی تو دسا داشتیم و روشا خانوم و همراه دوستانش تا دلشون می خواست تو حیاط بازی های مختلف کردند و کلی حلزون جمع کردن فکر کنم نسل این بخت برگشته ها منقرض شد، کلی سنگ جمع کردند و فکر کنم دوروز خوبی داشتن اونجا... ما هم راضی به رضای خداوند ، هوا عالی بود هوای معتدل و زیبا با بوی قشنگ طبیعت چیزهایی بود که خوب از...
30 مهر 1392

تولد ساینا

جمعه 19 مهر ساعت 3 با روشای گلم نشستیم تو ماشین به سوی شهران که برای من مثل مسافرت بود، راستش تا اون روز اون قسمت شهر نرفته بودم ، از همت رفتیم تا ته ته که فلش به سمت شهران داشت و البته من رد کردم و از دهکده المپیک دور زدم تا رسیدیم و از اون جا که دوست خوبم سیران آدرس قبل از عوض شدن اسم خیابون هارو بهم داده بود 12458 بار شهران رو بالا و پایین کردم تا به اندازه عمرم بشناسمش ( حالا یه شهران شناسی شدم من...) بالاخره رسیدیم ، ساینا ی گلم خیلی قشنگ اومد جلوی در و منو یادش بود  تولد به من و روشا خیلی خوش گذشت ، دوستای گل کلوب هم بودن که از دیدنشون خوشحال شدم روشا هم اولش حاضر نبود کتش رو دربیاره اما بعد با پریناز حسابی رقصیدن و آخر مجلس با ...
30 مهر 1392

عفونت ادرارررررررررررر

نمی دونم وسط این همه برنامه ای که من تا اول ماه محرم دارم این عفونت ادرار روشا از کجا پیداش شد، اول هی کم بود و من یه روز دوشنبه ای بعد اداره روشا رو زدم بغل و بردم دکتر که آزمایش داد، تو آزمایشگاه خیلی ذوق زده بود که باید توی یه قوطی جیش کنه همش بلند بلند می پرسید باید پر بشه ؟ چرا باید اون جا جیش کنم؟ آقای دکتر می خواد با جیشم چیکار کنه؟ و تا می تونست هی آب خورد به خاطر ذوق زدگی از اینکه می تونه از آبسردکن آب برداره و زورکی بخوره، کلا باید به جای پارک بیارمش این آزمایشگاه از بس حال کرد تازه آقاهه آخرش بهش یه سی دی کارتون هم داد که کیفش کوک شد و اصلا دوست نداشت بیاد.... بعدش هم به خاطر گرسنگی زیاد رفتیم یه کیک و شیرکاکائو خریدیم و ...
29 مهر 1392