روشاروشا، تا این لحظه: 16 سال و 7 روز سن داره
روهانروهان، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره
رایینرایین، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه سن داره

روشا نوری از بهشت

همه لحظاتم زیباست و گاهی دوست دارم درباره آنها اینجا بنویسم.

چای عشق پهلو

بابا که زنگ می زنه دخترک هر کجای خانه که  باشد می دود سمت در ، روی پاهای کوچکش بلند میشود تا دستش به دستگیره در برسد و با زور و تقلا در را خودش برای بابا باز کند، بپرد بغل بابا و تند تند بگوید منو بیانداز بالا و من نگاه نکنم که دلم بلرزد که نکند دستهای مردانه در لحظه ای دخترک را نگیرد و ....نه نمی بینم که فکر هم نکنم بابا که می آید همراهش شور و شوقی بی نظیر وارد خانه می شود، شورو شوقی آمیخته با قهقهه های بلند دخترک بابا که می آید تمام خستگی ها، کلافگی ها، قسط هاو نگرانی ها پشت در جا خوش می کنند تا درون خانه کوچک ما نیایند تا خدای نا کرده جای خنده های شیرین دخترک را نگیرد بابا که می آید یک راست دست می شوید به اتاق دخترک می رود...
5 آذر 1392

بازی با روشا

هر روز که می آییم خونه خانوم فکر می کنه وارد کارگاه خلاقیت شده همش می پرسه مامان الان می خوایم چی کار کنیم؟ الان می خوایم چه کاردستی درست کنیم؟؟؟ منم یه روزهایی تو هفته رو برای کارهای خاصی تعیین کردم مثلا شنبه ها نقاشی خلاق می کشیم، یکشنبه ها از روی برگه های راهنما کار می کنیم، دوشنبه ها کاردستی درست می کنیم، سه شنبه ها اجازه می دم تو غذا درست کردن کمکم کنه ،چهارشنبه ها بازی های حرکتی و پنج شنبه و جمعه هم هر چه آید خوش آید.. یک سری بچه ها از این فعالیت ها خوششون نمی یاد اما روشا عاشق فعالیت های هدفمند هست اصلا همین طوری سی دی نگاه نمی کنه یا با پازل و لگو سرگرم نمیشه... گاهی فکر می کنم خوب بود خودکار بازی می کرد و من به کارهای خودم می رس...
4 آذر 1392

کم می آورم گاهی

گاهی مادرانه هایم کم می آورد کلافگی موذیانه خودش را جلو می کشد چشم های معصوم را نمی بینم یا می بینم و اعتنا نمی کنم خودم چقدر بزرگتر و توانا تر می بینم چقدر خودم را جدی گرفته ام من آخر؟؟؟ حس خوبی نیست دعوای دخترک زیر نگاههای پرسشگر" مگر من چه کرده ام؟" خوب می دانم خطا رفته ام لرزش دستم و صدایم می گوید حال بد و گرفتگی گلویم می گوید خوب می دانم چطور از دلش درآورم زود فراموش می کند در آغوش تشنه ام می خوابد من می مانم و شبی پر از عذاب وجدان مادرانه وقتی دستهای کوچکش را شبانه دور گردنم حلقه می کند و می بوسدم برایم مادری می کند دخترک که دیگر کم نیاورم... ...
2 آذر 1392

آبان دوست داشتنی من

باز هشتمین ماه سال رسید آبان ماهی که از3 سال پیش برام قشنگ ترین ماه سال شد، از سه سال پیش که مادرآبانی شدم ،هشتم آبان ، عددی که با من خوب جور می شود. حال و هوای قشنگی دارم هر روز شاکر خداوندم برای وجود دخترم هستم هر روز این سه سال رو مرور می کنم سه سال شادی ، خنده، خوشحالی، بی خوابی، استرس ، مریضی، مسافرت، عصبانیت، گاهی افسردگی ... سه سال با هم بوده ایم و به لطف خدا تا همیشه با هم هستیم، سه سال با همه اتفاقهایش خیلی چیزها به من یاد داد خیلی چیزها.... بودن دخترم تمام اتفاق هایم رو بهتر کرده شادتر شدم و سعی می کنم بیشتر حضور داشته باشم. این ماه مال توست مثل من که برای توام من مادرت هستم ...
29 آبان 1392

ترافیک های این روزهای من.....

دخترک که باشد هوا بوی باران هم گرفته باشد و گاهی دوقطره ای هم نگاه منتظرت را تر کند دخترک که باشد با آن شیطنت های آگاهانه خوب می دانم آگاهانه شده شیطنت های سه سالگی سیندختم دخترک که باشد و فلش آهنگ های مورد علاقه گم شده باشد ، توی ترافیک تهران حوصله ات سر نمی رود با شعر های قور قوری جون و امیر حسین تو کوچه و ..... دخترک که باشد راه دور از خیاطی تا خانه پر از سیب زمینی سرخ کرده خوردن در ماشین با نوشابه!!!!! سیاه( می دانم ، می دانم مضر است اما دل است دیگر گاهی می شود کاریش کرد،نه؟) می شود و نگران دیر رسیدن نبودن و با باران زدن بغل و رفتن زیر باران دخترک که باشد عصر ها طعم شیر کاکائو باقی مانده در دستان کوچکش چقدر می چس...
29 آبان 1392

چهارمین محرم...

امسال روشا زیاد درباره محرم می دونست، اینکه امام حسین شهید شده و ما باید سیاه بپوشیم، البته لباس سیاه نداشت تنش کنم اما یه طبل و یه زنجیر کوچیک داشت که هر شب دسته سینه زنی راه می انداخت و زنجیر می زد، یه شب هم با باباش به هیئت رفتند. روز هشتم محرم ما به روستای زیبایی رفتیم، روستایی که هر جاش خاطرات بچگی های خودم بود، خاطره خاک بازی ها و شن بازی ها ، خاطره باغ رفتن و انار چیدن و کثیف کردن لباس و .... و حالا دخترک سه ساله من تمام اون سال ها رو برام زنده می کرد با بازی های قشنگش روز عاشورا به دیدن تعزیه خوانی امام حسین رفتیم که روشا واقعا از دیدنش لذت بردو با هیجان کل تعزیه رو نگاه می کرد. مثلا ژست گرفته ازش عکس بگیرن....
26 آبان 1392