روشاروشا، تا این لحظه: 16 سال و 7 روز سن داره
روهانروهان، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره
رایینرایین، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه سن داره

روشا نوری از بهشت

همه لحظاتم زیباست و گاهی دوست دارم درباره آنها اینجا بنویسم.

صبح گاهان با تو ام

دیروز تصمیم گرفته بودم به قول دوست خوبم مریم مامان آریا اخم و بغض مادرانه ام را با احتیاط خرج کنم، چون اخیرا متوجه شده بودم روشا دیگه مثل سابق اخم و ناراحتی من براش سخت نیست. عصر که رفتم دنبال روشا تو ماشین کلی گفتیم و خندیدیم و شعر خوندیم بعدش رفتیم آزمایشگاه تا آزمایش ادرار دخترک رو انجام بدیم که اصلا ادرار نکرد و مجبور شدم قوطی رو بیارم خونه، تو آزمایشگاه هی از آب سرد کن آب ریخت و خورد و لیوان یکبار مصرف آب رو با خودش آورد تو ماشین که من صبوری کردم و هیچی نگفتم بعدش هم گیر داد که دلم برای مامان جون تنگ شده بریم اونجا و من با وعده بازی و آزمایش کردن توی خونه منصرفش کردم چون خونه مامان رفتن همانا و شب تا7 بیرون بودن همان تو خونه هنوز اج...
22 دی 1392

روشای این روزهای من

روشای من این روزها عاشق ذرت مکزیکی شده روشای من این روزها زیاد با تخته وایت برد نقاشی می کشه و پاک می کنه روشای من این روزها تند تند از ظاهر و تیپ من تو خونه تعریف می کنه روشای من این روزها دوست داره بره آزمایشگاه تو قوطی جیش کنه روشای من این روزها شعر دختر بزرگ علی رو با خودش زمزمه می کنه روشای من این روزها موقع غذا خوردن با خوردن یک لقمه یک دور کل خونه رو طی می کنه روشای من این روزها دوست داره دیر تر بخوابه روشای من این روزها عاشق ترانه برادر امام حسین شده(آهنگ نشد از علی عبد المالکی) روشای من این روزها هی می پرسه محرم تموم شد؟ روشای من این روزها زیاد حرف گوش کن نیست هر حرفی 4بار زده می شه روشای من این روزها دلش یه دادا...
18 دی 1392

شرمساری

دخترک می داند این مادرش مادر همیشه نیست فرق کرده ؟؟؟ دارم رفتارهامو با خودم سبک و سنگین می کنم، نگاه ها، لحن تند، مداراها با کودکی  سه سالگی، عصبانیت ها، بد جنسی ها و ... وقتی دقیق می شم می بینم چقدر سخته همیشه این مد نظر باشه که این موجود چارچوب فکری دیگه ای داره چقدر سخته وقتی کل لیوان آب رو ریخته زمین و از ترس عصبانیت چشم های کوچیکش گرد شده و باز من داد می کشم از خودم شرمنده ام می نشینم دستان کوچکش را می بوسم گریه می کنم او هم گریه می کند " اشکال نداره مامان می بخشمت" تند تند می گوید اما من شرمسار پیش خدای خودم هستم که همین صبحی عهد کرده بود روزه داد بگیرم و روزه ام را به بدترین شکل شکستم دیگر هیچ چیز حالم را خوب نم...
14 دی 1392

این روزهایماان

صبح وقتی کوله بار به دوش پاتو از خونه بیرون می ذاری و برف مثل یک هدیه ناگهانی غافلگیرت کنه لبخندی پهنای صورتت رو می گیره و مثل بچه ها دوست داری بری و روش راه بری، بدوی و حتی زمین بخوری   خداوند بار دیگر زمین سیاه رویمان را سفید پوش کرد.   این روزها که من کلی درس داشتم دخترک کنار من می نشست و نقاشی می کشید ، این روزها که همچنان پای بابا گچ سفید و محکمی دارد این روزها که من 31 ساله شده ام و مادری بر قامتم سنگینی می کند. این روزها دخترک بیشتر یاد گرفته تنهایی بازی کند. لباس هایش را کج و معوج تا می زند و در کشو جا می دهد اتاقش را جمع و جور می کند و درست هر وسیله ای را سر جایش می گذارد برای مامان از آشپزخانه وسیله می آ...
11 دی 1392

شب یلدا

شبی که بلندترین شب سال باشد ، شبی زمستانی به گرمی آغوش مادر مهربان.. چقدر خانه پدری با صفاست و چقدر من محتاج بوی خوش آنجا هستم بی شک قطعه ای از بهشت همین حس و حال را دارد بی شک خدا هم در لحظه لحظه آنجا حضور دارد شبی زیبا کنار خانواده ای که من وابسته آنها هستم چقدر بعضی وابستگی ها خوب است شب یلدای امسال مامان جون یه شال و کلاه صورتی قشنگ به روشا هدیه داد شال و کلاهی که با دستهای خودش بافته و تارو پودش عطر دستهای قشنگش رو گرفته شب یلدای امسال پر از صحبت های صمیمی خواهرانه بود پر از فال حافظ پر از میزی زیبا از نعمتهای خداوند خدایا بر محمد و خاندان پاکش درود فرست و برترین درودهای خاص خودرا ویژه آنها گردان. خدایا! پدر و مادر...
1 دی 1392

تفکر استقرایی

هر کس دانش آموزد و آن را به کار بندد و برای خدا به دیگران یاد دهد در ملکوت آسمان ها به بزرگی یاد می شود و گویند: برای خدا دانش فرا گرفت و برای خدا به آن عمل کرد و برای خدا به دیگران آموخت. امام صادق (ع) یادگیری تفکر به شیوه استقرایی   استقرایی اندیشیدن در ذات انسان است. این روش با مواجه ساختن کودک با یک موقعیت شگفت انگیز آغاز می شود. سپس کودک شروع به سوال پرسیدن می کند. این شیوع اساسش طبقه بندی می باشد. کودک همواره در ذهن خود اشیاء، رویدادها و حوادث را دسته بندی می کند. این روش آموزش در بطن کارهای روزمره کودک شما جریان دارد هنگام غذا خوردن ، تماشای تلویزیون، خواندن کتاب و مجله، بازی با اسباب بازی و غیره اول توج...
30 آذر 1392

با شادیت شادم

دیروز به یک قول مادرانه عمل کردم و دخترم رو بردم شهر بازی البته از این شهر بازی های جمع و جور طبقه بالای پاساژ، اما دخترک که مثل ما نیست چشمش به زرق و برق و بزرگی و کوچکی باشه تا از در آسانسور اومدیم بیرون کلی ذوق کرد حتی نمی ذاشت کارت ورودی رو شارژ کنم ، نه تا بازی سوار شد و من هم توفیق اجباری چنتایی رو باهاش سوار شدم که نترسه وقتی روی قطار نشسته بودیم و دور محوطه رو چرخ می زدیم به این فکر می کردم که الان این محیط چقدر برای دخترک جذابه ، چقدر غرق بازی ها شده و اصلا دوست نداره از اینجا بیاد بیرون، فکر می کنه همه لذتها این جا خلاصه شده اما وقتی از دید یک بزرگتر نگاه می کنی میبینی چقدر این محیط کوچیک و دلگیر شده اینقدر که فقط ص...
25 آذر 1392