فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
روشا نوری از بهشت
X
روشا نوری از بهشت
ماشاالله لاقوه الا بالله
تاريخ : چهارشنبه 4 فروردين 1395 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 16 مرتبه

بهار 95 هم مانند فصل های دیگر به موقع از راه رسید، دخترکم حسابی شوق و ذوق هفت سین و ماهی داشت و مدام تا عید لحظه شماری می کرد، این ششمین بهاری بود که دخترک در کنار سفره هفت سین ما رنگ و بویی قشنگ بخشیده بود هر چند همان لحظه خواب خواب بود و بیدار نشد.

 



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : چهارشنبه 12 اسفند 1394 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 28 مرتبه

این روزهای زمستانی که روشای عزیزم مهد نمی ره و کلا پیش خودمه این قدر برام عزیزه که دلم می خواد حسابی کش بیان هر چند آزمون جامع دارم و خیلی مشغول درس خوندن هستم اما بودن این فرشته خوش صحبت آرامشی بهم می ده وصف نشدنی که خدای بزرگم رو بخاطرش هزاران بار شاکرم.

اینقدر این وروجک بزرگ شده و حرف های قلمبه سلمبه می زنه که من مات و متحیر نگاهش می کنم و روزهایی رو به خاطر می یارم که برای ساده ترین کار هم با ایما و اشاره نمی فهمیدم چی می گه... روشا نوری از بهشت هست که شاید توی تاریکی دلم درخشید و الان من از گرمای این نور شادم

می شینم درس بخونم اب می ریزه می یاره دستم می ده و خودش کنارم می شنه نقاشی می کشه و درس می خونه و تا ساعت 9 شب می شه صدام می کنه تا با هم هایدی ببینیم و بعد دوست داره نقش هایدی و کلارا رو با هم بازی کنیم و البته باید یه بستنی هم وسطش خورده بشه!

مدام با داداش کوچیکش که الان با تکون هاش بیشتر و بهتر حسش می کنیم حرف می زنه و چقدر براش نقشه کشیده. لباس های نوزادی رو می یاره و نگاه می کنه و قربون صدقه برادرش می ره که مثل ماهی در حوض دلم شنا می کنه.

گاهی دلش برادر بزرگتر از خودش می خواد و گاهی خواهر هم هوس می کنه که البته سه تا باید داشته باشه.

ماهی کوچولوی ما حتما می دونه چه خواهر عزیزی داره.

خوشحالم و خدایم را شاکر



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : يکشنبه 27 دی 1394 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 57 مرتبه

این روزهای سیندختم پر شده از شادی برای انتظار یک خواهر یا برادر دیگر

روزهایی که من حالم چندان مساعد نیست و دخترک خوب می داند کودکی که درونم پرورش می یابد به زودی همبازی لحه هایش خواهد شد( ان شاالله)

روزهایی که من فکر می کنم ایا دوباره می توانم کودکی را به عظمت روشا دوست داشته باشم؟ مگر قلب چقدر گنجایش دارد؟

روزهایی که ناخوشی های طبیعی صبحگاهی تا شامگاه هم ادامه دارد و دخترک مدام آدامس و بستنی تعارفم می کند....

خدایم را بابت تک تک این ثانیه ها شاکرم

برای روشایم که همیشه روشنایی زندگانی من بوده.



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : جمعه 8 آبان 1394 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 85 مرتبه

داشتنت حس دریاییت که از رودهای الهی سیراب می شود دخترکم

نمی توانم شکر خدایم را به جا بیارم من ضعیف تر از آنم 

خدایم! شکرت برای بودن روشا خوبم

برای داشتن روشای نازنینم

برای لطف بی نهایتت که در من جاریست

----------------------------------------------------------------------

تولد گلم در محرم حال و هوای دیگری داشت یاد خانم رقیه در دلم آشوب داشت

ای آقای کشتی نجات!

خودم چه ارزشی دارم؟

دخترم فدای سه ساله تان

در پناه خودت  امنش ساز و با عشق خودت تربیتش نما



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : چهارشنبه 22 مهر 1394 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 126 مرتبه

دومین سال هست که تولد عزیزم تو ایام محرم می افته و من به احترام آق و مولایمان جشن تولد دخترک رو زودتر برگزار می کنم، امسال به خاطر تراکم تولد ها در مهد دقیقا آخرین روز ذی حجه افتاد. البته صبح ساعت 9 تا قبل از اذان ظهر باشه.

خیلی به دخترم خوش گذشت مخصوصا که عاشق تولد و کیک و شع هست، به درخواست خودش کیک سیندرلا گرفتیم و یه جشن ساده و قشنگ در مهد برگزار شد.

ان شاالله در پناه آقا امام حسین باشی همیششه دخترم



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : چهارشنبه 25 شهريور 1394 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 104 مرتبه

عشق فرزند یک چیزی مثل جبر می مونه، از ائن لحظه ای که می فهمی بارداری یک عشقی درونت شکل می گیره که با بزرگ شدن بچه بزرگ تر می شه و وقتی اولین نگاه رو به صورت معصومش می اندازی کامل و کامل تر میشه.

این حس مادری همیشه هست، آدم بچه اش رو در هر شرایطی دوست داره حتی اگه از نظر دیگران زشت و شیطون و بد بیاد اما عزیز مادرش می شه . به نظرم همه مادرهای طبیعی این طورین یعنی طبیعت آدم هاست....

خوب منم مستثنی نبودم، من روشای نازم رو قد تمام دوست داشتنی ها دوست داشتم و انگار قلبی جدید پیدا کرده ام که بیرون بدنم می تپه.. اون موقع ها من بودم و طبیعت مادرانه و بچه ام مثل همه مادرها در همه جای دنیا ختی مثل پرندگان و حیوانات که گاهی صحنه های مادری کردنشون اشک به چشم آدم می یاره

از یک روزی به بعد که تصمیم گرفتم سبک زندگیم رو عوض کنم و مدار زندگیم رو از روی خودم بردارم و به خدایم انتقال بدم این نگرس من عوض شد... حالا خودم را کسی می دونم که خدا فرشته ای در دستانش قرار داده و گفته باید به بهترین نحو تربیتش کنی، باید مراقب رفتارها و نگاه ها و لقمه و همه حالاتت باشی تا لایق تربیت این فرزند باشی.

تو قرآن خدا می فرماید هر کسی را بخواهیم هدایت می کنیم و هر کس را بخواهیم در گمراهی رها می کنیم و به نظر من ارزش یک مادر این جا مشخص می شه که چقدر وسیله هدایت فرزندش بوده، چقدر این فرزند رو آگاه و متدین بار آورده، چقدر تونسته معارف ناب و ریز اسلامی رو بهش منتقل کنه، خیلی چیزها که حتی خود مادر هم بلد نیست....

 

اما خدای مهربان ما می فرماید شما به آنچه می دانید عمل کنید آنچه نمی دانید به شما یاد داده خواهد شد و من شروع کردم عمل به چیزهایی که می دانم.....

 

خدایا ! دستم بگیر و راهم ببر

سیندختم در 4 سال و 11 ماهگی



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : يکشنبه 20 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 179 مرتبه

روز 9 اردیبهشت ماه صبح زود زود به سمت شیراز راه افتاریم. هوای لطیف اردیبهشتی و منی که هنوز هم برای جاده و سفر دلم هی تند تند می زنه، اول به حرم امن و زیبای حضرت معصومه(ع) مشرف شدیم ساعت 7 صبح بود و هوا عالی و خانم بزرگ مهمان نواز، صحن خلوت و دلباز بود و بعد مدتها فرصت حرف های در دل مانده با حضرت خانم مهیا شد.

ساعت 11 در قمصر کاشان بودیم برای دیدار از گلابگیری که بوی گل محمدی اعجازی کرده بود و هوایی بود که از وصف و  توصیفش عاجزم، واقعا بهشون غبطه خوردم همچین کار معطر و زیبایی دارن.

و ساعت 2 بود که در اصفهان بودیم، مهمان وازی دوست خوبم مهشید که لذت اصفهان رو برامون چند برابر کرد و لحظات خوب روا با ملیسا که خیلی به چسبید. در اصفهان به رستوران جارچی باشی و کوه صفه رفتیم و عصر از مسجد میدان امام و زاینده روز که پر آب بود و زیبا دیدن کردیم.

روز 10 ام به سمت شیراز راه افتادیم، هوای ارذیبهشتی و عالی و کمی گرم،ابتدا به پاسارگاد مفبره کوروش بزرگ رفتیم که عظمت و زیبایی اش خیره کننده بود.عصر کمی استراحت کردیم و شب به حرم شاه چراغ مشر شدیم، حیاطی پر از بهار نارنج که بوی خوش آن و حرم مخلوط بود و صحن بزرگ و زیبای که دخترک مدام در حال بازی و شیطنت بود.

روز بعد شیراز گردی شروع شد از حافظیه و سعدیه شروع شد تا باغ دلگشا و باغ ارم و عفیف اباد و عصر بعد استراحت ارگ کریم خان و مسجد کریم خان و حمام وکیل و بازار وکیل که بسته بود و مسجد خان رفتیم و خانه زینت الملوک و نارنجستان و باز حرم امن حضرت شاه عبدالعظیم و خوردن اش بسیار خوشمزه اقووووو.

روز 11ام به تخت جمشید عظیم و زیبا رفتیم و افتاب مستقیم در چشمان ما بود و بعد برای دیدن دوست بسیار بسیار عزیزم مریم به بوشهر گرم و زیبا سفر کردیم، لذت دیدن دوست چهارساله ام و اریای گل با طبیعت زیبای بوشهر صد چندان شد، با اصزاز دوستم مهمانشان شدیم و واقعا مهمان نوازی را به حد اعلای خود رساندند شب برای شام به کنار دریا رفتیم و باد موافق و شمالی خنکی می وزید و همه چیز خیلی بهتر و بیشتر از تصورم بود.

روز 12 ام همسر مهربان مریم بانو زحمت کشیدند و ما را با کل شهر زیبای بوشهر آشنا کردند، از بازار و محله های قدیمی و دریا و لنج و باران هم که نم نم باریدن گرفت و خدای عزیز لطفش را در حق ما تمام کرد. و شب دستپخت لذیذ مریم بانو که ماهی شکم پر بود و حرف هایی که تمامی نداشت و بازی های قشنگ روشا و آریا کع انگار سال هاست با هم دوست و همبازی هستن.

ساعت 7 به سمت یاسوج راه افتادیم، به خاطر مشغله کاری همسرم نتوانستیم اقامت کنیم و شبانه از جاده سمیرم و اصفهان به سمت تهران راه افتادیم، خدا فرشته هایی رو فرستاد تا به ما هشدار بدن این جاده خیلی هموار نیست و نریم که ما گوش ندادیم و ساعت 3 صبه با کامیون تصادف مردیم و لطف خدای بزرگم  مارو حفظ کرد، هنوز از یادآوزسش تنم می لرزه، 

صبح ساعت 1 ظهر خسته به تهران رسیدیم.

 

خدا رو شکر بای همه چیز که زبانم قاصر است.

( ان شاالله عکس دار می شود)



موضوع : روشا نوشته هایم, برای خودم
تاريخ : دوشنبه 17 فروردين 1394 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 130 مرتبه

همیشه حوالی روز مادر دست و دلم بیشتر از همیشه می لرزه، وقتی بمب بارون اس ام اس و کامنت سرازیر میشه درباره مادر و مادری کردن همش با خودم فکر می کنم آیا من لایق این واژه بزرگ هستم؟ اگر مادری مثل زهرای اطهر است من اصلا کجای داستان ایستادم.

اما مادر بودن با همه این دغدغه های تموم نشدنیش زیباست، به قول خانم دکتر فتی استادم همیشه می گن زندگی مشترک و مادری یک پکیج هست یعنی نمیشه من نی نی تپل مپل ناز و خوشگل بخوام اما حوصله بچه داری نداشته باشم، یک بچه مودب و عالی بخوام اما حوصله حتی بازی کردن با بچه مو نداشته باشم، اما متاسفانه این روزها چقدر زیادند مادرهایی که بچه هارو به دست پرستار می سپارن و تا دیروقت سرکارن و آخر با یک خوراکی و کادو باید بیان خونه و اینطوری نبودنشون رو برای خودشون جبران کنن.

دوستی دارم که از نظر مالی در حد خوبی هستن حقوق خودش و شوهرش عالیه اما باید تا دیر وقت سر کار باشه، یک پرستار خیلی خوب با حقوق بالا برای بچه اش گرفته اون پرستار اینقدر خوبه که بچه مامان صداش می زنه، روزی قرار بود با هم جایی بریم و دوست ما از محل کار اومد و قرار شد بچه اش رو پرستارش بیاره، بچه دنبال پرستار گریه می کرد و مادر مجبور شد به بهانه خرید از سوپر آرومش کنه...

اون روز خیلی به این قضیه فکر کردم؟؟؟

به خودم که روشا رو از 16 ماهگی مهد گذاشتم و خیالم راحت بود مهد توی اداره اس و نزدیک خودمه و عصر ها چقدر سعی می کردم نبودم رو جبران کنم؟؟؟

به خودم که از خدا خواستم بهترین شرایط کاری رو برام مهیا کنه تا بیشتر خونه باشم.

و الان که دانشجو هستم و مرخصی گرفتم از کارم، واقعا بیشتر خونه هستم و این خیلی حالم رو خوب می کنه، راستش اگه کسی این حرف هارو چند سال پیش بهم می زد بهش می خندیدم و می گفتم عین مادربزرگ ها حرف می زنی و براش از مزیت های تو جامعه بودن و مستقل بودن زنان حرف می زدم، اما الان با تمم وجودم باور دارم زن برای کار زیاد و تمام وقت آفریده نشده جون وظیفه خیلی خیلی سنگین تر روی دوشش هست که با کار زیاد مجبوره از یکیش بگذره.

خدای بزرگم!

کوتاهی مادرانه ما را بر ما ببخش

و کمکمان کن برای کودکانمان مادری کنیم

 



موضوع : برای خودم
تاريخ : يکشنبه 9 فروردين 1394 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 178 مرتبه

خیلی شنیده بودم که بچه باید تو هفت سال اول زندگی بدون امر و نهی های بی جا بزرگ بشه، باید امیری کنه و پدر و مادر باید حد الامکان بتونن خواسته های خودشونو با زبانی نرم و آروم بهش بگن، اما واقعا برام خیلی قابل درک نبود، آخه ما همیشه سر خیلی از موضوعات با روشا درگیر بودیم مشکلات الکی که اصلا به چشم هم نمی یاد مثل لباس پوشیدن، صحبت کردن و کلا رفتارهای اجتماعی چون روشا دختری بی باک و شیطونه و دوست نداره تو چارچوب ما محدود بشه و من و پدرش اصرار داشتیم اون مثل یک خانم رفتار کنه و همین زمینه اختلاف ما رو درست می کرد.

امروز توی مسیری که رفته بودم پیاده روی به این هفت سال اول و هفت سال دوم فکر می کردم به این واقعیت که اگه بچه تو هفت سال اول فرصت تجربه چیزهای نو رو نداشته باشه و از طرف پدر و مارد غرق محبت نشه نمی شخ تو هفت سال بعد خیلی مسائل مهم زندگی رو بهش یاد داد، چون اون مسائل مثل پذیرش رنج تو زندگی برای بچه ای که از کودکی بهش امر و نهی کردن و فرصت کودکی پیدا نکرده خیلی سخته...

امروز با خودم تصمیم گرفتم این امر و نهی ها رو به حداقل برسونم و تا الان که ساعت یکربه به چهر هست به طور معجزه آسایی موفق هم شده ام، امیدوارم خدا کمکم کنه بتونم به هوای نفسم موقع شیطنت های طبیعی روشا فائق بشم.

آمین



موضوع : برای خودم, آموزش کودکانه
تاريخ : جمعه 7 فروردين 1394 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 152 مرتبه

سال 94 پنجمین سالی بود که کنار سفره هفت سین ما یک دختر ناز و شیرین نشسته و از پنچ ساعت قبل هی می پرسه چرا سال نو اینقدر دیر می یاد، دختری شیرین زبون که با اومدنش زندگی من رنگی گرفت آسمونی و شیرین و زیبا، خدای بزرگم رو برای بودنش شاکرم هر لحظه و تا همیشه

 

سفره هفت سین ما از صبح جمعه پهن شد، یک سفره هم در اتاق دخترک با سلیقه خودش که حسابی لذت برد و ذوق کرد . ما هم از ذوق او ذوق کردیم. ان شالله بهترین سفره های مادی و معنوی را بچینی دخترم همیشه

 

دوستان خوبم سال نو بر همه شما مبارک

در پناه حضرت مادر سلامت و شاد باشید
 



موضوع : روشا نوشته هایم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد
درباره وبلاگ

الحمد الله رب العالمبن روشای عزیزم 8/8/89 توی بیمارستان پاسارگاد تهران پا به این دنیای قشنگ گذاشت و زندگی من و باباش رو قشنگ تر کرد.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 61 نفر
بازديدهاي ديروز : 96 نفر
بازدید هفته قبل : 516 نفر
كل بازديدها : 117042 نفر
امکانات جانبی
KoodakMedia.com


كد ماوس

آیه قرآن