فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
روشا نوری از بهشت
روشا نوری از بهشت
ماشاالله لاقوه الا بالله
تاريخ : جمعه 23 آبان 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 11 مرتبه

دستانش رنگی شده صورتش هم همینطور، می داند کار خوبی نکرده اما لذتش هنوز در چشمانش برق می زند سرش پایین است اما انگار می خندد، دلم می گیرد چقدر گفتم گواش ها رو روی لباست نریز روی فرش اتاق نریز حالا هم لباس تازه اش رنگی شده که فکر کنم پاک نمی شود هم دستش رنگ گرفته و تا چند ساعت دیگر مهمان می آید و من باید تمام این رنگ هارا پاک کنم.

نگاهش نمی کنم می رم توی آشپزخانه و مشغول غذا می شوم اما همه فکرم پیش دخترک مانده

حالا آمده دم در آشپزخانه دیگر از لذت در چشمانش خبری نیست، حتی سعی کرده با دستمال رنگ گواش را پاک کند اما نتوانسته در چشمانش شرمساری ست .

مامان فکر کردم و فهمیدم کار بدی کردم

قول می دم دیگه انجام ندم

ببین با دستمال پاک کردم

دلم زود زود نرم می شود انگار دلم همین ها را می خواست

به سمتش می رم و در آغوش کودکانه اش گرم گرم می شود و سریع می گوید مامان حالا بستنی می خوام.....

----------------------------------------

یاد خودم می افتم و شما که از مادر مهربان ترید

از من مادر با تمام کمی های مادرانگی ام مهربان تر و رئوف تر و دلسوز تر و بخشنده تر

وای بر من اگر غیر تو بر کس دیگری اطمینان کنم

وای بر من

چرا من در چشمانم شرمساری نیست؟

چرا من نمی توانم مثل کودکم خودم را در آغوش تو بیاندازم؟

خدایم!!! مهربان تر از مادرم

مرا ببخش.........

دستم بگیر

راهم ببر



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : شنبه 10 آبان 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 13 مرتبه

روز هشتم آبان با شکر و ثنای خداوند مهربان آغاز می شود، وقتی یاد نعمت بزرگ مادر شدن می افتم، اینکه من لایق شدم کودکی را درونم پرورش دهم، به دنیا بیاورم و با توکل بر خدا تربیت کنم.

امروز روز شادی هاست، روز شکر، روز نعمت، روز شکرانه

خدای بزرگم برای شکر گذاری هیچ ندارم، هیچ جز ذکر مدام الحمدالله

الحمدالله رب العالمین

سه سالگی گذشت و سیندختم پا به چهارمین سال زندگی اش گذاشت، سا سالگی که هر کجا سنش را می گفتم بی اختیار یاد سه ساله بزرگ می افتادم، با هر جست و خیزش، خنده هایش، گریه هایش، بهانه گیری ها، بابا گفتن ها و خیلی حرکات دیگر که برای همه سه ساله ها عادی ست، اما وقتی یاد خانم سه ساله بزرگ می افتادم انگار این حرکات شیرین دلم را آتش می زد.

خدایا دخترم را به حق سه ساله بزرگ حفظ کن، فاطمی تربیتش فرما و کمکم کن با او رشد کنم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

امسال تولد دخترم با روز پنجم محرم یکی شده بود، به احترام آقا امام حسین (ع) جشن را هفته قبل در خانه مامانی برپا کردیم و روز پنجشنبه اول به مسجد رفتیم برای نماز ظهر و عصر و بعد به گل فروشی بریا خرید گلدان برای روشا و بعد استخر یا به قول روشا دریا ، بعد رستوران و خوردن لازانیا و بعد خانه مامانی و هیئت حضرت علی اصغر.....

سعی کردم هم برایش خاطره انگیز باشد و هم یادش باشد محرم خیلی خیلی مهم تر از جشن و کیک و فشفه است.

خدایم شکرت

دستمان را بگیر

به علم و آگاهی ما بیافزا

السلام علی الحسین

و علی علی ابن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : دوشنبه 28 مهر 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 24 مرتبه

روزهایی که سپری می شوند تا به چهارمین سالگرد با من بودنت بپیوندند، چقدر قدر این لحظه هارا می دانم، چقدر دوست دارم ثانیه ثانیه با هم بزرگ شویم، بازی کنیم مثل همه لحظه ها که تو پشت تخت خواب سبز و صورتی رنگ قشنگت پنهان می شوی ، چوری پنهان می شوی که موهای لخت و مشکی ات خوب از بالای تخت پیداست و هی صدا می زنی مامان مامان بیا منو پیدا کن!!!! و من که می دانم کجایی، اما خودم را به کوچه های خیالیت می زنم و هی نگران صدایت می کنم و هی تو ریز ریز می خندی....و من کل اتاق را می گردم ، اصلا این گشتن های خیالی حال آدم را جا می آورد، انگار هدیه ای جایی گذاشته اند که می گردی تا بیابی تا ببوسیش تا ببوییش تا مست شوی تا....

خدای من ! ای مهربان تر از مادر و پدر من گم گشده ام ، نه انگار من فکر می کنم گم شده ام من خیال می کنم قائم شده ام تو بیا مرا دریاب تو که می دانی من کدام راه را خطا رفته ام

پیدایم کن

دستم بگیر

راهم ببر



موضوع : برای خودم, روشا نوشته هایم
تاريخ : سه شنبه 1 مهر 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 47 مرتبه

پاییز که شروع میشه دلم یک عالمه راه رفتن می خواد راه رفتن و فکر کردن، راه رفتن  و حرف زدن، راه رفتن و باد خورد صورت، راه رفتن و ذکر گفتن، راه رفتن و نگاه کردن و هر چی با راه رفتن همراه باشه.

پاییز که می یاد یادم می افته چقدر تو تابستون انتظار مدرسه هارو می کشیدم، چقدر از ظهرهای کشدار تابستون خسته شده بودم...

امروز روز اول پاییز بود، تو خونه نشسته بودم صدای باد که درخت هارو حسابی تکون می داد هی بهم گوشزد می کرد پاییز اومده و من ناخودآگاه شاد می شدم

پاییز دخترم به دنیا اومد ..... بهترین اتفاقی که برای هر کسی می تونه بیافته

خدای بادهای سرگردان شکرت

------------------------------------------------------------------------------------------------

روز 4شنبه روشا رو اولین بار بردم دندون پزشکی یه دندون سفید و خوشگل رو گفت باید عصب کشی کنم ،خدارو شکر خیلی خوب همکاری کرد البته آخرش خسته شده بود و کمی گریه کرد جایزه بادبزن هم گرفت

---------------------------------------------------------------------------------------------------

پاییزتون سبز

 



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : سه شنبه 25 شهريور 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 60 مرتبه

از وقتی روشا مهد دانشگاه می ره ، روزهایی هست که کلاس ها و کارگاه های مامان بیشتر از ساعت 3 که مهد تعطیل میشه طول می کشه و مامان مجبور میشه روشا رو ببره سر کلاس

و ماجرا دقیقا از همین جا شروع میشه....

هر 5 دقیقه یکبار تشنه میشه و هر 20 دقیقه یکبار دستشویی می ره و یک ساعت دستشویی می کنه و آخر کلاس که با استاد ها آشنا میشه تو کلاس تردد هم می کنه و البته می دونه هیچ درخواستی سر کلاس درس بی جواب نمی مونه

- مامان شیرینی می خوام...

- مامان چای نمی خوام نسکافه ندارن؟؟؟؟؟تعجب

- مامان خانم معلموتون اینه؟؟؟؟؟هیس

- مامان معلموتون دعوات نمی کنه؟؟؟؟

- مامان می خوام رو تخته بنویسم.....

وقتی بیرون می ریم حتما باید بلند از استاد اجازه بگیرم تا خانوم راضی شه وگرنه میگه معلمتون دعوات می کنه

خلاصه خیلی هنرهایی که اصلا ازش ندیدم انجام میده

تند تند میوه می خوره و در حد خفگی چای می خوره.....

اوایل خیلی خجالت می کشیدم، همش احساس مس کردم بقیه که بیشتر اساتید سطح بالای دانشگاه و جزء روسا هستند درباره من چی فکر می کنن... نکنه پیش خودشون فکر کنن چه مادر بی ادبی داشته که بچه این شده ...

اما بعد وقتی تو کارگاه دوروزه روشا خونه مامان بود و نیومد همه کلی سراغش رو می گرفتند و از شیرین زبونی هاش صحبت می کردند

اینکه چقدر با بودن اون محیط کلاس شادتر شده، اینکه روشا چقدر مودبه برای هر کاری اجازه می گیره، اینکه حرفهای بچه گانش چقدر جالبه.....

خلاصه الان می دونم وجود سیندختم یک نعمت خیلی بزرگه برام نعمتی که  اصلا از حد و اندازه اش خبر ندارم

نمی دونم با چه زبونی شکر کنم خدای بزرگم

الحمد الله رب العالمین



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : دوشنبه 10 شهريور 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 61 مرتبه

خیلی خیلی سخت خودم رو راضی کردم، انگار بهم گفته بودن باید همون قورباغه معروف رو قورت بدم، خوب منم مثل همه اولین کاری نبود که دوست داشته باشم انجام بدم... اینقدر با خودم حرف زدم که راضی شدم و دو شب بدون پاره تنم به مسافرت برم پاره تنی که الان درست بعد سه سال و ده ماه معنای واقع کلمه رو فهمیدم...

از همون شنبه که فهمیدم 5شنبه باید برم استرس بدی گرفتم انگار کارم این شده بود بهانه بتراشم و نرم اما همه چیز خیلی سریع جور شد و 5شنبه من بدون یک تکه بزرگ از وجودم راهی شدم، انگار همه متوجه نقص عضو من می شدن.....

صبح 5شنبه کلی بازی کردیم و کاردستی یه قاب عکس با چوب بستنی درست کردیم تند تند می بوسیدمت... انگار یک وقتی به آدم داده باشن که هی رو به اتمامه

خدایم! سایه هیچ مادری رو از سر کودکش کم نکن و هیچ اغوش گرمی رو بی گل نکن آمین

5 شنبه راهی شدم تو دستهای کوچکت تو دست بابا بود و با خیال راحت برام دست تکون می دادی...

شب پر از دلتنگی بود واقعا تنگ شدن دل رو حس کردم واقعا برای اولین بار حجم سینه ام نصف نصف شده بود... داغ بودم انگار تب کرده بودم

نه دریای زیبای شمال آرومم می کرد نه کتابهایی که باید می خوندم با حرکت هر کودک کنار ساحل تو رو می دیدم که داری بازی می کنی و من باید حسابی مراقبت باشم

خودم رو از حرف زدن باهات محروم کردم تا ناراحت نشی چون خدارو شکر اینقدر خونه مامانی و مامان جون بهت خوش گذشته بود که نبود من چندان حس نشده بود و می دونستم شنیدن صدام دلتنگت می کنه مثل خودم وقتی مامانم رفت مکه....

انگار تا لحظه دیدن دوباره اش توی فرودگاه هنوز حجم دلتنگیمو حس نکرده بودم که تا دیدمش چیزی توی دلم شکست... و مثل اشک ریخت.....

حتی وقتی رفتن کربلا با اینکه ازدواج کرده بودم و تو هم بودی مثل بچه ها دلم تند تند هوای مادرم رو می کرد

وای که مادر داشتن بزرگترین نعمت دنیاست و مادر مهربون داشتن بزرگترین دلیل خوشبختی...

دو روز گذشت هر چی دیده بودم دوست داشتم برات بخرم اما... دلم بود که در آرزوی بوسیدن و بوییدنت می سوخت، ترافیک سنگین باعث شد چند ساعت دیرتر ببینمت و همین منو بی تاب تر می کرد و آخر این تو بودی در آغوش من..... و من محتاج آغوش تو .....

خدایم! آغوشم را به تو می سپارم تا امنش کنی .... تا گرمش کنی و کمکم کنی از آغوشم مادری به خوشبختی خودم بروید......

خدایم! همه کودکان عالم و دردانه ام را به تو می سپارم تا به دستهای کوچک سه ساله بزرگ پناهشان باشی

خدایم! کودکم را برای خودت تربیت بنما و از او ذریه طیبه برای ما قرار بده......

----------------------------------------------------

درسی که این جدایی برای من داشت این بود که اگر من نباشم کودکم در دستان خداوند حضرت موسی ست وقتی مادرش او را به رود سپرد....

خوب دلش را نگاه داشتی خدایم...... خوش به حال مادر موسی و ایمانش



موضوع : برای خودم, روشا نوشته هایم
تاريخ : پنجشنبه 6 شهريور 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 57 مرتبه

دخترم! سالها آرزو می کردم این چنین صدایت کنم.

روزها برایت در خیالم مو می بافتم و برایت صحبت می کردم.

و حالا خدای بزرگم خیالاتم را در وجود نازنین روشا چه زیبا، چه بیشتر و بهتر از خیالم تجسم کرده است.

هیچ چیز لایقی ندارم برای شکر گذاری.....

شکرگذاری بودن تو

حرف زدن ها، دویدن ها، لبختد ها و تمام ثانیه ثانیه با تو بودن......

چه روزی بهتر از امروز؟

میلاد بهترین دختران بهترین خواهران، فاطمه معصومه(ع)

همسایه سایه ات به سرم مستدام باد
 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

چند روز پسش سیندختم یه تل و چوب پروانه ای توی مغازه دید و گفت براش بخرم، اصرار هم کرد اما چون دوست ندارم هر چیزی رو هر چند ارزون راحت داشته باشه و دیگه ارزشی براش نداشته باشه نخریدم....

دیروز یه مناسیت روز دختر براش خریدم و گذاشتم تو کمد که امروز بهش بدیم، اما دیروز تا ار خواب بیدار شد گفت مامان من دختر خوبی هستم و بعد از تایید من گفت پی بریم اون تل رو بگیریم و من دیدم بهترین موقع هست که بهش بدم......

خیلی خیلی خوشحال شد

خدارو شکر



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : دوشنبه 3 شهريور 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 56 مرتبه

امروز خالم خوب نبود اگه ایمانم به حکمت و رحمت بی انتهای خدا نبود شاید هنوز هم داشتم گریه می کردم نمی دونم شاید الکی خودم رو آروم کردم.

امروز تو مجله مددکاری مطلبی درباره آسیب های خیلی خیلی وحشتناک و بدی که توی همین شهر خودمون که با کلی فکر و خیال ازش رد می شیم هست آسیب هایی برای بچه های زیر 10 سال فجایعی مثل تجاوز و تعرض هزار جور اعتیاد و آوارگی و گرسنگی و در آخر بزه کارایی می شن که ما هر نوع مجازات رو حق اونها می دونیم ...

واقعا کودکی که تو خیابون کار می کنه و می خوابه چقدر می تونه در آینده یه شهروند خوب و محترم بشه...

چقدر می تونه درست زندگی کنه وقتی توی 5 سالگی بهش تجاوز می شه و معتاد به شیشه می شه؟

اگه خیلی شانس بیاره یه بزهکار مثل همون هایی نشه که این بلاها رو سرش آوردن.......

خیلی حالم بده....

وقتی توی ترافیک موندم و یه یچه کوچک با نگاه معصومش برای خرید یه بسته دستمال کاغذی بهم خیره میشه تمی دونم کار درست خریدن هست یا رد شدن؟؟؟؟؟؟

می دونم باید کاری کرد

همه می دونیم اما دریغ....

الیته مسلما این مسائل به خاطر طیف وسیعش نمی تونه کار یک نفر دو نفر باشه اما آیا الان که دولت کاری نمی کنه ما هم باید یشینیم....

خدای بزرگم کمکم کن ...درد دارم کمک کن درد کودکان جامعه را حداقل کم کنیم

سازمانی جهت کمک به کودکان کار هست که برای آموزش و تغذیه این بچه ها کارهای مفیدی انجام می ده خدا یاورشون باشه

از همه دوستان خوبم که لطف می کنن و منو می خونن می خوام برای سلامتی و خوشبختی این بچه ها دعا کنن

الهی به حق سه ساله آقامون حسین پناه تمام بچه ها باش



موضوع : برای خودم
تاريخ : جمعه 31 مرداد 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 55 مرتبه

مي خواستم هر روز با بزرگ شدنت بنويسم تا يادم بماند شوقت را از درآمدن لوبيايي كه كاشتي  ، از اولين روزي كه يك كارتون رو دنبال كردي و از داستانش به هيجان اومدي

از  برخوردتت  با عروسك هات با من با پدرت

از دقتي كه روي آدم ها و حرفهاشون داري اينكه خيلي زود ياد مي گيري و در جاي مناسبش تقليد مي كني

تينكه حالم رو مي پرسي همه جا باهام مي ياي و مي گي من جوجه اردكتم 

اين قدر حرفها بود كه حوصله و حافظه نوشتن از دست رفت اما قول مي دم بنويسم برايت عزيزم



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : پنجشنبه 23 مرداد 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 63 مرتبه

بعد از يك ماه و نيم تو خونه بودن از شنبه بردمت مهد دانشگاه خودم

روز اول كه باهات تو مهد موندم توي اتاق ،ناهارخوري،اتاق بازي و خدارو شكر از مهد و تميزيش خيلي خوشم اومد

از يكشنبه هم خودت بدو بدو مي ري مهد

خداي بزرگم رو شكر مي كنم

يكشنبه بهت قول داده بودم ببرمت معلم هامو ببيني

واي كه همه از ديدنت كلي ذوق كردن

استادهام مدام ازت حرف مي زنن

الان يك هفته اس داري ميري مهد 

صبح با هم مي ريم و عصر بر مي گرديم

 



موضوع : روشا نوشته هایم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد
درباره وبلاگ

الحمد الله رب العالمبن روشای عزیزم 8/8/89 توی بیمارستان پاسارگاد تهران پا به این دنیای قشنگ گذاشت و زندگی من و باباش رو قشنگ تر کرد.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 81 نفر
بازديدهاي ديروز : 152 نفر
بازدید هفته قبل : 820 نفر
كل بازديدها : 65359 نفر
امکانات جانبی
KoodakMedia.com


كد ماوس

آیه قرآن