فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
روشا نوری از بهشت
روشا نوری از بهشت
ماشاالله لاقوه الا بالله
تاريخ : يکشنبه 20 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 23 مرتبه

روز 9 اردیبهشت ماه صبح زود زود به سمت شیراز راه افتاریم. هوای لطیف اردیبهشتی و منی که هنوز هم برای جاده و سفر دلم هی تند تند می زنه، اول به حرم امن و زیبای حضرت معصومه(ع) مشرف شدیم ساعت 7 صبح بود و هوا عالی و خانم بزرگ مهمان نواز، صحن خلوت و دلباز بود و بعد مدتها فرصت حرف های در دل مانده با حضرت خانم مهیا شد.

ساعت 11 در قمصر کاشان بودیم برای دیدار از گلابگیری که بوی گل محمدی اعجازی کرده بود و هوایی بود که از وصف و  توصیفش عاجزم، واقعا بهشون غبطه خوردم همچین کار معطر و زیبایی دارن.

و ساعت 2 بود که در اصفهان بودیم، مهمان وازی دوست خوبم مهشید که لذت اصفهان رو برامون چند برابر کرد و لحظات خوب روا با ملیسا که خیلی به چسبید. در اصفهان به رستوران جارچی باشی و کوه صفه رفتیم و عصر از مسجد میدان امام و زاینده روز که پر آب بود و زیبا دیدن کردیم.

روز 10 ام به سمت شیراز راه افتادیم، هوای ارذیبهشتی و عالی و کمی گرم،ابتدا به پاسارگاد مفبره کوروش بزرگ رفتیم که عظمت و زیبایی اش خیره کننده بود.عصر کمی استراحت کردیم و شب به حرم شاه چراغ مشر شدیم، حیاطی پر از بهار نارنج که بوی خوش آن و حرم مخلوط بود و صحن بزرگ و زیبای که دخترک مدام در حال بازی و شیطنت بود.

روز بعد شیراز گردی شروع شد از حافظیه و سعدیه شروع شد تا باغ دلگشا و باغ ارم و عفیف اباد و عصر بعد استراحت ارگ کریم خان و مسجد کریم خان و حمام وکیل و بازار وکیل که بسته بود و مسجد خان رفتیم و خانه زینت الملوک و نارنجستان و باز حرم امن حضرت شاه عبدالعظیم و خوردن اش بسیار خوشمزه اقووووو.

روز 11ام به تخت جمشید عظیم و زیبا رفتیم و افتاب مستقیم در چشمان ما بود و بعد برای دیدن دوست بسیار بسیار عزیزم مریم به بوشهر گرم و زیبا سفر کردیم، لذت دیدن دوست چهارساله ام و اریای گل با طبیعت زیبای بوشهر صد چندان شد، با اصزاز دوستم مهمانشان شدیم و واقعا مهمان نوازی را به حد اعلای خود رساندند شب برای شام به کنار دریا رفتیم و باد موافق و شمالی خنکی می وزید و همه چیز خیلی بهتر و بیشتر از تصورم بود.

روز 12 ام همسر مهربان مریم بانو زحمت کشیدند و ما را با کل شهر زیبای بوشهر آشنا کردند، از بازار و محله های قدیمی و دریا و لنج و باران هم که نم نم باریدن گرفت و خدای عزیز لطفش را در حق ما تمام کرد. و شب دستپخت لذیذ مریم بانو که ماهی شکم پر بود و حرف هایی که تمامی نداشت و بازی های قشنگ روشا و آریا کع انگار سال هاست با هم دوست و همبازی هستن.

ساعت 7 به سمت یاسوج راه افتادیم، به خاطر مشغله کاری همسرم نتوانستیم اقامت کنیم و شبانه از جاده سمیرم و اصفهان به سمت تهران راه افتادیم، خدا فرشته هایی رو فرستاد تا به ما هشدار بدن این جاده خیلی هموار نیست و نریم که ما گوش ندادیم و ساعت 3 صبه با کامیون تصادف مردیم و لطف خدای بزرگم  مارو حفظ کرد، هنوز از یادآوزسش تنم می لرزه، 

صبح ساعت 1 ظهر خسته به تهران رسیدیم.

 

خدا رو شکر بای همه چیز که زبانم قاصر است.

( ان شاالله عکس دار می شود)



موضوع : روشا نوشته هایم, برای خودم
تاريخ : دوشنبه 17 فروردين 1394 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 29 مرتبه

همیشه حوالی روز مادر دست و دلم بیشتر از همیشه می لرزه، وقتی بمب بارون اس ام اس و کامنت سرازیر میشه درباره مادر و مادری کردن همش با خودم فکر می کنم آیا من لایق این واژه بزرگ هستم؟ اگر مادری مثل زهرای اطهر است من اصلا کجای داستان ایستادم.

اما مادر بودن با همه این دغدغه های تموم نشدنیش زیباست، به قول خانم دکتر فتی استادم همیشه می گن زندگی مشترک و مادری یک پکیج هست یعنی نمیشه من نی نی تپل مپل ناز و خوشگل بخوام اما حوصله بچه داری نداشته باشم، یک بچه مودب و عالی بخوام اما حوصله حتی بازی کردن با بچه مو نداشته باشم، اما متاسفانه این روزها چقدر زیادند مادرهایی که بچه هارو به دست پرستار می سپارن و تا دیروقت سرکارن و آخر با یک خوراکی و کادو باید بیان خونه و اینطوری نبودنشون رو برای خودشون جبران کنن.

دوستی دارم که از نظر مالی در حد خوبی هستن حقوق خودش و شوهرش عالیه اما باید تا دیر وقت سر کار باشه، یک پرستار خیلی خوب با حقوق بالا برای بچه اش گرفته اون پرستار اینقدر خوبه که بچه مامان صداش می زنه، روزی قرار بود با هم جایی بریم و دوست ما از محل کار اومد و قرار شد بچه اش رو پرستارش بیاره، بچه دنبال پرستار گریه می کرد و مادر مجبور شد به بهانه خرید از سوپر آرومش کنه...

اون روز خیلی به این قضیه فکر کردم؟؟؟

به خودم که روشا رو از 16 ماهگی مهد گذاشتم و خیالم راحت بود مهد توی اداره اس و نزدیک خودمه و عصر ها چقدر سعی می کردم نبودم رو جبران کنم؟؟؟

به خودم که از خدا خواستم بهترین شرایط کاری رو برام مهیا کنه تا بیشتر خونه باشم.

و الان که دانشجو هستم و مرخصی گرفتم از کارم، واقعا بیشتر خونه هستم و این خیلی حالم رو خوب می کنه، راستش اگه کسی این حرف هارو چند سال پیش بهم می زد بهش می خندیدم و می گفتم عین مادربزرگ ها حرف می زنی و براش از مزیت های تو جامعه بودن و مستقل بودن زنان حرف می زدم، اما الان با تمم وجودم باور دارم زن برای کار زیاد و تمام وقت آفریده نشده جون وظیفه خیلی خیلی سنگین تر روی دوشش هست که با کار زیاد مجبوره از یکیش بگذره.

خدای بزرگم!

کوتاهی مادرانه ما را بر ما ببخش

و کمکمان کن برای کودکانمان مادری کنیم

 



موضوع : برای خودم
تاريخ : يکشنبه 9 فروردين 1394 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 42 مرتبه

خیلی شنیده بودم که بچه باید تو هفت سال اول زندگی بدون امر و نهی های بی جا بزرگ بشه، باید امیری کنه و پدر و مادر باید حد الامکان بتونن خواسته های خودشونو با زبانی نرم و آروم بهش بگن، اما واقعا برام خیلی قابل درک نبود، آخه ما همیشه سر خیلی از موضوعات با روشا درگیر بودیم مشکلات الکی که اصلا به چشم هم نمی یاد مثل لباس پوشیدن، صحبت کردن و کلا رفتارهای اجتماعی چون روشا دختری بی باک و شیطونه و دوست نداره تو چارچوب ما محدود بشه و من و پدرش اصرار داشتیم اون مثل یک خانم رفتار کنه و همین زمینه اختلاف ما رو درست می کرد.

امروز توی مسیری که رفته بودم پیاده روی به این هفت سال اول و هفت سال دوم فکر می کردم به این واقعیت که اگه بچه تو هفت سال اول فرصت تجربه چیزهای نو رو نداشته باشه و از طرف پدر و مارد غرق محبت نشه نمی شخ تو هفت سال بعد خیلی مسائل مهم زندگی رو بهش یاد داد، چون اون مسائل مثل پذیرش رنج تو زندگی برای بچه ای که از کودکی بهش امر و نهی کردن و فرصت کودکی پیدا نکرده خیلی سخته...

امروز با خودم تصمیم گرفتم این امر و نهی ها رو به حداقل برسونم و تا الان که ساعت یکربه به چهر هست به طور معجزه آسایی موفق هم شده ام، امیدوارم خدا کمکم کنه بتونم به هوای نفسم موقع شیطنت های طبیعی روشا فائق بشم.

آمین



موضوع : برای خودم, آموزش کودکانه
تاريخ : جمعه 7 فروردين 1394 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 35 مرتبه

سال 94 پنجمین سالی بود که کنار سفره هفت سین ما یک دختر ناز و شیرین نشسته و از پنچ ساعت قبل هی می پرسه چرا سال نو اینقدر دیر می یاد، دختری شیرین زبون که با اومدنش زندگی من رنگی گرفت آسمونی و شیرین و زیبا، خدای بزرگم رو برای بودنش شاکرم هر لحظه و تا همیشه

 

سفره هفت سین ما از صبح جمعه پهن شد، یک سفره هم در اتاق دخترک با سلیقه خودش که حسابی لذت برد و ذوق کرد . ما هم از ذوق او ذوق کردیم. ان شالله بهترین سفره های مادی و معنوی را بچینی دخترم همیشه

 

دوستان خوبم سال نو بر همه شما مبارک

در پناه حضرت مادر سلامت و شاد باشید
 



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : شنبه 16 اسفند 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 42 مرتبه

دیروز یک مغازه ای پیدا کردم که لباس خونه ای خیلی خوب داشت با قیمت مناسب تصمیم گرفتم چند دستی برای روشا بخرم چون آستین لباس هاش کوتاه شده جالبته بچم از دست بیشتر رشد کرده، خلاصه به خانم فروشنده گفتم چهارسالشه اونم آورد منم خریدم و تو خونه دیدم براش کوچیکه و زن عموی خوبش زحمت تعویض لباس رو کشید و سایز بزرگتر گرفت و اندازه اش شد.

منظورم اینه که روشا تو بغل خودم داره رشد می کنه و من این قدر از سایزش که هر روز در آغوشش می گیرم بی خبرم تازه یه چیز دیگه هم فهمیدم که هنوز عصبانیم همین شیطنت های بچه ها اما خیلی اذیتم کرد و پیام اونم این بود که زیاد به احوالات بچم دقیق نیستم.

منی که تو خیابون بچه های کار رو می بینم و گریه سر می دم و هی خودم رو به آب و آتیش می زنم مثلا کمکشون کنم از بچه خودم که خدا فعلا فقط مسئولیت اونو بهم داده غافلم

وای بر من وای بر من

چی شده فکر کنم از خدا مسئول ترم در قبال اون بچه ها!!!

ببین چقدر حاملان عرش بهم می خندیدن که برو به بچه خودت برس که اگه خدا کمکت نکنه کلات پس معرکه اس......

خدایا کمک کن پس این معرکه ها نمونم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

امروز بردمش حموم و کلی رنگ انگشتی بازی کردیم و شب هم خودم خوابوندمش دستم رو گرفته بود و هی قربون صدقه ام می رفت

خدایا شکرت

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رفتین تزریقاتی تا آمپول بزنم میگه" مامان مگه تو دکتر نیستی؟ "میگم چرا اما فعلا دارم درس می خونم میگه "پس چرا نمی تونی آمپول بزنی؟؟؟؟؟سوت

بعدش فکر کردم واقعا این دکتراهای عجیب که می گیریم به درد کسی خواهد خورد؟؟؟؟عایاتعجب

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

تو راه برگشت می گه مامان برام خوراکی بخر از سوپر، میگم باشه اما باید صبر کنی به سوپر دم خونه برسیم

هی نشسته از پنچره ماشین سوپرها رو می شمره و میگه "مگه نگفتی اسراف نکنیم این همه سوپر داره اسراف می شه برام هیچی نمی خری!!!!!!قه قهه

 

 



موضوع : برای خودم, من مرتکبPHDشدم!!!
تاريخ : جمعه 15 اسفند 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 40 مرتبه

گاهی که نه همیشه با خودم فکر می کنم آیا مادر خوبی هستم و همیشه به خودم جواب می دهم این چه فکری است مهم این است که آدم تمام تلاشش را بکند برای مادر خوب بودن نتیجه فقط با خداست.

مرز مهربانی و سخت گیری و اقتدار و لجاجت و خیلی چیزهای دیگر را نمی دانم فقط می دانم من در این دنیای بزرگ بعد خدای بزرگ مسئول تو هستم دخترم و اگر گزندی تورا رسد خودم را نخواهم بخشید...

خدایا کمکم کن بیشتر از هر وقت دیگر

-------------------------------------------------------------------------------------

این روزها بوسه های بی هوای روشا با چاشنی قربون صدقه های قشنگی همراه شده،

مامان تو ماه منی

تو عزیز شیرین زبون منی

تو خط دل منی.......................................

 

 

دوست دارم خودم را با بوسه های بی هوای دخترک رها کنم در آغوشش و یک دفتر نثر ادبی بنویسم یک دفتر پر

 

 

الحمدالله



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : شنبه 9 اسفند 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 61 مرتبه

تجربه یک شب تب کودک برای هر مادری پیش می یاد کم یا زیاد، هی دست کشیدن روی سر کودک . درجه گذاشتن و نگران بودن و نگران بودن که  خاصیت مادر بودن انگار، هر کجای دنیا که باشی وقتی کودکی همه وجودت شده باشد انگار همه بچه های دنیا نگرانت می کنند، در جا کودکی می بینی ناراحت و گریان باید در آغوشش بگیری و دلداری اش بدهی، گویا مسئول تمام بچه های گریان دنیا شده ای....

حسی که از موقع تولد روشا دارم و راستش آزارم می دهد، دیدن بچه های دستفروش سر چهاراه اشکم را درمی آورد شنیدن صدای گریه کودک افکار آزار دهنده به ذهنم می آورد و من خسته شده بودم از نگرانی برای همه بچه های دنیا! من که حتی تنها از پس دخترک کوچکم هم بر نمی آیم.....

اما الان می دانم خدای بزرگ من خدای بزرگ همه بچه هاست از پدر و مادر به همه مهربان تر است دلش هزار برابر من برای هر گریه کودکی می سوزد و برای همین ما را موظف کرده از حال فامیل و همسایه مان خبر دار باشیم تا دلی شکسته نباشد و سری گرسنه به بالین نرود و این ها موهبت های خدا برای ماست....

-------------------------------------------

شبی که روشا تب داشت و من هراسان بالای سرش بودم ، خوابم برد در کمال تعجب چون من حتی شای دیگر هم حداقل 4 بار بیدار می شوم و به دخترک سر می زنم اما خوابم برد و صبح دخترک سرحال بود و تب نداشت انگار خدا به من ثابت کرد از مادر روشا هم به او مهربان تراست

خدایا! به بزرگی سه ساله امام حسین!

به اشک هایی که ریخت و غصه هایی که خورد با آن دل کوچکش

خودت نگهدار همه بچه ها باش

همه را در پناه خودت تربیت نما

دخترک مرا هم در پناه خودت بگیر



موضوع : برای خودم
تاريخ : دوشنبه 20 بهمن 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 45 مرتبه

گاهی دوست دارم روشا همچنان کودک می ماند مثل همین روزها که به هزار بهانه دوست دارد بپرد بغلم و بوسه بارانم کند، راستش می ترسم از روزی که حسرت یک بوسه داشته باشم و شرم از بزرگ شدن سریع دخترک دلم را به درد می آورد.

مادر است دیگر دلش هزار تا بهانه برای نارحتی دارد حتی لحظه های شیرین آغوش دخترک

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

روشای من موقع رفتن به دستشویی کل لباس هاشو درمی یاره، می ترسه خیس بشه واعا نمی دونم چیکار کنم مدام بهش تذکر می دم پیش بابایی زشته باید تو توالت لباست رو دربیاری اما تاثیر چندانی نداره، می ترسم همین مسئله حیا رو که خیلی مهمه مخصوصا برای دختر ها از بین ببره.

البته تصمیم گرفتم براش جایزه بخرم و هر وقت با لباس رفت بهش بدم چون بیرون با لباس می ره و تو خونه این مسئله هست....

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

باز هم دوست دارم مهد روشا رو عوض کنم وای که این مهد یه کابوس شده برای من مشکل اینه که اونها ساعت خواب دارن و روشای شیطون اصلا دوست نداره بخوابه؟؟؟؟؟؟

همش صبح ها میگه من نرم مهد منو می خوابونن.....

وای کاش مارو هم تو دانشگاه می خوابوندن.....

-------------------------------------------------------------------------------------------------------



موضوع : بعدا بخوانی دخترم
تاريخ : شنبه 18 بهمن 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 43 مرتبه

مدتها بود آرزوی رفتن به مشهد داشتم و هر سری مسئله ای پیش می یومد و نمی شد، آخرین بار نوروز92 رفتیم روشا خیلی کوچیک بود و اصلا یادش نمی یومد، بهش می گفتم دعا کن بریم مشهد زیارت و اون بعد نمازش دعا می کرد که در 12 بهمن به لطف امام رئوفم به سفر مشهد رفتیم با مامانی و عمه زری و بابا و البته روشا و من!!!

 

واقعا آقای بزرگ رسم مهمان نوازی رو در حق ما تموم کرد.

حرم امن و خلوت و راز و نیاز های تمام نشدنی، هیچ غمی حس نمی شد پر از انرژی فوق مادی و اثر بخش

حیف زود تمام شد.

 

 

 

 

 

 

 



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : پنجشنبه 9 بهمن 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 51 مرتبه

امروز قرار بود معلم زبان روشا بیاد خونه، روشا خیلی ذوق داشت از صبح زود بیدار شدو لباس مرتب پوشید اما اون زنگ زد و گفت کاری براش پیش اومده و بعد از کلی معذرت خواهی قرار شد فردا بیاد ، از نظر من خیلی معمولیه واسه هر کس یهو کاری پیش بیاد اما از نظر روشا اصلا منطقی و خوب نبود.

ماجرای معلم زبان گرفتن هم براش خودش داستانی داره که الان فرصت نوشتن نیست، فقط من بعد نیاز شدیدم به آموزش زبان تصمیم گرفتم معلم خصوصی بگیرم که موسسه ای که ازش معلم گرفتم پیشنهاد کرد حالا که دختر هم داری با کمی تخفیف معلم برای اونم بیاد که ما قبول کردیم و یک جلسه اومد خوب بود، روشا حسابی مجبورش کرد باهاش بازی کنه.... اما نیومدن امروز خیلی دمغش کرده بود.همش می گفت بگو معلم تو هم نیاد

وقتی معلم من اومد این قدر صدای تلویزیون رو بلند می کرد و هی مامان مامان کرد که اصلا نفهمیدم چی شد واقعا از دستش عصبانی شده بودم.

البته هی وسطش به خودم یادآوری می کردم که اون فقط یه بچه اس و معنی درس و معلم رو نمی فهمه؛

البته کار من اشتباه بود که براش یه برنامه ای نذاشتم توی اون یک ساعت و نیم.....

خلاصه اینم ماجرای معلم زبان خصوصی



موضوع : روشا نوشته هایم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد
درباره وبلاگ

الحمد الله رب العالمبن روشای عزیزم 8/8/89 توی بیمارستان پاسارگاد تهران پا به این دنیای قشنگ گذاشت و زندگی من و باباش رو قشنگ تر کرد.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 28 نفر
بازديدهاي ديروز : 277 نفر
بازدید هفته قبل : 389 نفر
كل بازديدها : 86913 نفر
امکانات جانبی
KoodakMedia.com


كد ماوس

آیه قرآن