فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
روشا نوری از بهشت
روشا نوری از بهشت
ماشاالله لاقوه الا بالله
تاريخ : جمعه 20 تير 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 8 مرتبه

ماه مهربان رمضان تند تند می گذره حالا که به لطف خدا این فرصت رو دارم که خونه باشم و وقتم رو بیشتر با روشا بگذرونم خیلی  خیلی خوشحالم.

ماه آمرزش و ماه آزمایش و ماه قیام، کاش روز آخر این ماه عزیز شرمنده اش نشیم.

یکی از لطف های این ماه به من اینکه برای نماز ظهر به مسجد می ریم، واقعا فکر نمی کردم روشای من مثل خانم ها کنارم بشینه و نماز بخونه، بچه هایی که می یان با این که همسن روشا و بزرگتر هستن مسجد رو می ذارن رو سرشونن ، روشا می گه مامان چرا اینها نماز نمی خونن؟ مگه پسر ها نباید برن پیش بابا ها؟؟

با اینکه عاشق بازی با بچه هاست تو مسجد اصلا بازی نمی کنه با اون چادر گل گلیش خیلی خیلی شیرین میشه.

تقریبا تمام کارهای خونه رو با هم انجام می دیم از نظافت و ظرف شستن تا خرید و گرد گیری و ....

هر غدایی که دوست نداره بخوره میگه مامان من روزم نباید تا اذان بخورمزبان

 روز 17 تیر تولدش باباش بود و من روز قبل براش هدیه خریدم آوردم خونه روشا دید براش توضیح دادم نباید الان کادو رو بدیم باید فردا سوپرایزش کنیم و ....

تا بابا اومد خونه دوید دم در "بابا مامان و من برات کادو خریدیم سوپرایزت کنیم"خسته

همون شب رفتیم نمایشگاه قرآن که تو موزه دفاع مقدس بود ، بر خلاف هر سال خیلی خیلی بزرگ بود و ما حسابی گشتیم .

نمایشگاه عالی بود

بخش کودکان کلی کتاب ها و نرم افزار های خوب داشت که جای این بازی های عجیب و غریب و خشن رو می گیره و کلی مسابقه و سرگرمی برای بچه ها که روشا کلی جایزه گرفت.

تا روشا وبابا سرگرم بودن منم دل سیری از کتاب گردی هام درآوردم و کتابهایی که می خواستم خریدم.

البته ما کمی دیر رفتیم که بعد 2ساعت داشت بسته می شد وقت نشد کل غرفه ها رو بازدید کنیم.

اینم چنتا عکس از روشای نازم

روز های آخر آبله مرغان

گرد گیری اتاق خودش

قربون ظرف شستنت برم من

از دستش ناراحت بودم این نقاشی کشیده میگه مامان برای تو کشیدم منو ببخشی ....

نمایشگاه قرآن

جایزه های روشا

کارهای هنری روشا در نمایشگاهخندونک

رمضانتان پر رحمت



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : شنبه 14 تير 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 26 مرتبه

از همون موقعی که توی مدرسه کار می کردم از این عروسک های باربی بدم می یومد، اون موقع هیچ شناختی روی تاریخچه و هدف ساختشون نداشتم اما از نوع بازی بچه ها با اون ها بدم می یومد، تعویض لباس های جورواجور و آنچنانی حتی لباس زیر!!! وسایل لوکس کوچیک که بیشتر لوازم آرایش بود و بدتر از همه پارتنر این عروسک ها که یه هو برای تنها نبودن اونها ساخته شد...

مدرسه ما یک مدرسه غیر انتفاعی در شمال تهران بود، بچه ها اکثرا اسباب بازی های لوکس داشتن و روزهای چهارشنبه می تونستن بیارن مدرسه بازی کنن

البته بعد از گم شدن کفش یکی از این باربی ها و جنجال درست کردن اون بچه و مادرش که ما این عروسک رو از فلان کشور خریدیم و ... من تو کلاسم آوردن اون هارا ممنوع کردم، اما می دیدم بچه ها با چه شعفی از وسایل تازه عروسک هاشون حرف می زنن.

از همون موقع ها تصمیم گرفتم وقتی بچه دارشدم روی انتتخاب وسایل بازی برای دخترم حساس باشم .

تولد یک سالگی روشا دوست عزیزی یک عروسک باربی آنچنانی هدیه آورد، اسمش گابریل هست(حتی بچه ها نمی تونن براش اسم انتخاب کنن) و سه دست لباس هم داره با وسایل جانبی مثل لباس شنا و لباس رقص و لباس راحتی... این عروسک توس ساک دستی کوچکی رفت بالای کمد روشا و سال های بعد هم چنتا دیگه باربی رسید...

نمی دونستم باید با این ها چه کنم نه دوست داشتم به کس دیگه ای بدم چون فکر می کردم خوب این ها برای همه بچه ها بده نه دلم می یومد خراب کنم و بیاندازم دور همون طوری اون بالا بود.........

تا روز اساب کشی که توی اون شلوغ پلوغی که روشا به همه چیز سرک می کشید این رو پیدا کرد

خلاصه تا اومدم به خودم بیام دیدم میگه وای مامان منم باربی دارم!!!!!!

خیلی تعجب کردم اما بعد دیدم به هر حال دست درو همسایه دیده بچه اما هیچ وقت نخواستشون

گفت مامان خریدی من یاهاشون بازی کنم؟

گفتم ببین با این بیچاره ها که نمیشه بازی کرد به نظزت باید چیکارشون کنیم؟

گفت مامان این ها بزرگن چرا روسری ندارن؟؟؟؟

گفتم چون ما باید براشون درست کنیم و با پارچه براشون روسری و چادر بریدیم و کلی سرگرم شدیم

خدارو شکر همون یک بار بود و من بعد همه رو دوباره جمع کردم اما می دونم تو مهد کودک ها و دست همه دختر بچه ها هست و باز روشا این ها رو می بینه...

چقدر خوب میشد به جای خرید هر چیزی کمی به عواقبی که برای بچه مون داره فکر کنیم.

این هم باربی های محجبه ما



موضوع : روشا نوشته هایم, برای خودم
تاريخ : شنبه 7 تير 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 17 مرتبه

شبی که تب داشته باشی خواب به چشم مامان و بابا حرام می شود مخصوصا بابای مهربان که تاصبح مدام وضعیتت را بررسی می کنه ...

نگرانی زمانی تشدید می شود که دانه های سرخ آبدار روی سر و بدن سیندختم می روید..

تشخیص مامان جون و مامانی همزمان آبله مرغان بود

و تاکید اکید به محافظت از چشم ناپاک و گفتن مبارک باشد...خنده

آخه من چگونه چشم ناپاک را از پاک تشخیص دهم؟؟؟؟؟عینک

شکر خدای بزرگم انگار خفیف است اما سوزش و خارش داردخطا

سیندختم که از آبله مرغان ذوق زده شده و مدام خود را توی آینه می بیند و با افتخار دارو می خوردچشمک

خلاصه این قدر ما با این آبله مرغکان خوب و محترمانه برخورد کردیم که نگو......

 

 



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : جمعه 6 تير 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 16 مرتبه

این روزها حس دیگه ای دارم، انگار دنیا می خواد به شکلی اون وجهه خشونت خودش رو بهم نشون بده

به منی که همیشه نیمه پر لیوان را دیده ام ، نیمه ای که من درگیرش نبودم، نیمه ای که گاهی اصلا فکر می کردم نیست، فکر می کردم کل لیوان دنیای من پر است...

همیشه فکر می کردم اینکه خدا در قرآن بزرگش گفته ما انسان رو در رنج آفریدیم، یعنی چی؟؟؟ درکش اصلا تو حوصله من نبود

حوصله من پر از کلاس ها و کتاب های مثبت اندیشی و کلام تو عصای معجزه گز توست بود

دنیای من همه اش خوب بود و غصه که می یومد یه جورایی سرکوب میشد و عقب رانده می شد، همیشه راحت صورت مسئله پاک می شد

دنیای من یک خدای خیلی خیلی مهربان داشت که اصلا در فکر مجازات و عقوبت نبود که حتی آدم بد هارو دوست داشت

تو دنیای من دین باید می بود اما خیلی خیلی شخصی، فقط برای خودم، چه کار دارم کی چی می گه؟ کی چیکار می کنه؟ من باید با عقایدی زندگی می کردم که نمی دونستم چرا هستن و به ناچار یک سری رو قبول می کردم و یک سری از نظرم دست و پا گیر می یومد

نمی دونم چرا امشب که 5روز از تابستان می گذره دارم به این چیزها فکر می کنم؟

نمی دونم چرا دارم به خودم نگاه می کنم؟

اما دوست دارم...بنویسم....انگار دگردیسی داشته ام....حسی شبیه همون غورباقه معروف که می تونه تو خشکی هم بیاد می تونه حداقل با یک دنیای دیگه آشنا باشه حتی اگه از اون دنیای بزرگ یه برکه ببینه و چنتا درخت......

چند روز به ماه مهربان رمضان باقی ست

ماهی که همیشه نقطه عطف زندگی ام بوده

ماهی که نعمتش رو در حق من تموم کرده....

باز هم از دنیای قبلی و فعلی ام می نویسمفرشته



موضوع : برای خودم
تاريخ : چهارشنبه 28 خرداد 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 21 مرتبه

وقتی عکس های بچگی هاتو می بینم دلم تنگ می شه، اون روزهایی که همش بغلم بودی، هر کاری می کردم فقط با دست راست انجام می دادم چون تو روی دست چپم بودی و اگخ زمین می ذاشتمت بنای گریه ات بلند می شد...

اون روزهایی که از شیره جونم می مکیدی و با نگاه قشنگت بهم آرامش می دادی

اون روزهایی که خیلی خیلی بیشتر می فشردمت و بوی شیرین بدنت تمام خیالم رو می گرفت...

اما این روزهاهم شیرینی های بی پایان خودش رو داره....

شیرین زیونی های هر روزه

مهربونی های باورنکردنی

شیطنت های مکرر

امروز سه سال و هفت ماه و بیست روز از اومدن قشنگت گذشت

دوست عزیزم مامان آریای گل بهم یادآوری کرد  امروز 7بار محمد رسول الله بگی

منم گذاشتم موقع خواب که با هم سوره می خونیم بهت بگم که برخلاف هر شب سریع خوابت برد و من الان کلی پشیمونم زودتر بهت نگفتم(احساس خسران می کنم)

البته تو ساعت هشت و بیست دقیقه صبح دنیا اومدی ان شالله فردا صبح زود با هم می گیم...

 



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : جمعه 23 خرداد 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 23 مرتبه

به من رحم کن بی قرارم بیا

کجا بغضم و جا بذارم بیا

نمی دونم این چندمین جمعه بود

حساب زمان و ندارم بیا

-------------------------------------------------------------------------------------

روز جمعه هست و میلاد آقای زمانه هست و دلم بی قرار

دیروز با روشا شله زرد پختیم و بین همسایه ها پخش کردیم

خیلی براش جالب بود و می پرسید امام زمان کیه و کجاست و منم با زبان الکن نمی تونستم چی باید بگم

دوست داشتم روشا رو ببرم مسجد مقدس جمکران که قسمت نشد

دوست دارم دخترم رو با زندگی مهدوی آشنا کنم

خدایا کمکم کن

میلادتان مبارک آقا

میلادتان بر ما مبارک باد
 



موضوع : روشا نوشته هایم, برای خودم
تاريخ : پنجشنبه 22 خرداد 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 16 مرتبه

واقعا گاهی به رابطه این ها حسودی می کنم

یعنی آدم اندازه روشا باشه و یه حا می خوب مثل باباش داشته باشه...

--------------------------------------

بابا تازه از سر کار برگشته اکثراً هم تا 5 عصر چیزی نخورده به قول خودش یادم می ره باید چیزی هم بخورم

روشا می کشوندش توی اتاقش و تا یک ساعت صدای قهقه خونه رو پر می کنه....

--------------------------------------

بابا رفته کمی بخوابه روشا بساط نقاشی رو جمع می کنه می ره رو تخت کنار بابا....

بعد نیم ساعت می بینم دارن نقاشی می کشن .... بابا قید خواب رو زده.....

--------------------------------------

بابا داره می ره بیرون ، روشا می گه منم می یام بابا که می خواد بره تا جایی و سریع برگرده می گه نه الان نمی تونم روشا نگاهی بهش می کنه و می گه یعنی غصه بخورم و تا دو ساعت بعد نمی یان چون روشا با همین ترفند بابا رو برده پارک....

------------------------------------

روشا کاری کرده و من دارم دعواش می کنم سعی می کنم چشمام به باباش نیافته که از پشت سر روشا با چشم و ابرو اشاره می کنه آروم بچس دیگه.....

--------------------------------

خدای بزرگم همه پدر های خوب رو برای بچه هاشون نگه دار و به آقا امام حسین (ع) سایه مرد خونه رو از سر ما کم نکن

 

 



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : يکشنبه 11 خرداد 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 25 مرتبه

دیروز دایی مجتبی نازنین از مکه برگشت

دل ما حسابی براش تنگ شده بود

جلوی پاش قربونی کردیم و من خیلی سعی کردم روشا این صحنه رو نبینه اما فکر کنم دید و البته اصلا در روحیه اش تاثیر نداشت

بعدش هم همش تو حیاط بود تا کله گوسفند رو ببینهخطا

میگه مامان ما هم بریم مکه گوسفند بیاریمگیجخندونک

 



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : جمعه 9 خرداد 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 24 مرتبه

بعد مدتها دارم پیتزا تو خونه درست می کنم اونم نه با خمیر آماده خمیرش هم خودم و روشا درست می کنیم

(تمام هیکل روشا آردی شده) اما به لذتش می ارزه

اینقدر از ورز دادن خمیر لذت می برم که چی بوش منو یاد بچگی هام می اندازه با مامان بزرگم خمیر درست می کردیم و تو خونه نون می پختیم ......

واقعا یه ظهر جمعه آدم چی می خواد دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عکسش رو بعدا می ذارم
 



موضوع : برای خودم
تاريخ : سه شنبه 6 خرداد 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 24 مرتبه

اصلا از خواب عصر توی بچگی هام خاطره خوبی ندارم، احساس می کردم دارن منو از کلی بازی و چیزهای خوب محروم می کنن ، از همون موقع تصمیم گرفتم بزرگ شدم اصلا بچه ام رو مجبور به خواب عصر نکنم و تا الان خیلی موقع ها شده خودم واقعا خسته بودم و احتیاج به خواب داشتم اما به خاطر روشا که دوست نداشت بخوابه منم بیدار موندم

 

اما بار ها تجربه کردم وقتی روشا عصر نمی خوابه سر شب خیلی بد اخلاق و بهانه گیر میشه این موضوع وقتی می خوایم بریم جایی تشدید میشه برای همین گاهی مثل امروز بهش می گم حتما بخوابه و واقعا براش توضیح می دم چرا.

اون روی تخت بود و من پایین روی زمین آروم کارهاش رو نگاه می کردم به همه چیز تختش ور می رفت و بازی می کرد یاد خودم افتادم..... اون عصرهایی که محکوم به خواب بودیم....چقدر ریز ریز با خواهرهام می خندیدیم و آتیش می سوزوندیم و آخر سر از خستگی خوابمون می برد

البته الان حسم نسبت به خواب عصر عوض شده اما دیگه کسی نیست منو بخوابونه همه چیز دست به دست هم می دن من چهارچشمی بیدار باشم.

چقدر مسائل تو زندگی ما این طورین؟؟؟ یک چیزهایی رو داریم و نمی خوایم و چیزهایی رو نداریم و می خوایم؟؟؟ چه چیزهایی تکلیفمون هست و انجام نمی دیم و خودمون رو توجیه می کنیم مثل روشا که اصلا حواسش به مهمونی شب نیست و فکر می کنه فقط الان چیکار کنه تا بیشتر بهش خوش بگذره...

 خودم در جا خوابم برد و با صدای خش خش بالای سرم بیدار شدم خمیر بازیش رو آورده بود و داشت بالای سر من و روی موهام خمیر بازی می کردسوت



موضوع : روشا نوشته هایم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد
درباره وبلاگ

الحمد الله رب العالمبن روشای عزیزم 8/8/89 توی بیمارستان پاسارگاد تهران پا به این دنیای قشنگ گذاشت و زندگی من و باباش رو قشنگ تر کرد.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 17 نفر
بازديدهاي ديروز : 44 نفر
بازدید هفته قبل : 388 نفر
كل بازديدها : 50346 نفر
امکانات جانبی
KoodakMedia.com


كد ماوس

آیه قرآن