فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
روشا نوری از بهشت
روشا نوری از بهشت
ماشاالله لاقوه الا بالله
تاريخ : شنبه 9 اسفند 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 5 مرتبه

تجربه یک شب تب کودک برای هر مادری پیش می یاد کم یا زیاد، هی دست کشیدن روی سر کودک . درجه گذاشتن و نگران بودن و نگران بودن که  خاصیت مادر بودن انگار، هر کجای دنیا که باشی وقتی کودکی همه وجودت شده باشد انگار همه بچه های دنیا نگرانت می کنند، در جا کودکی می بینی ناراحت و گریان باید در آغوشش بگیری و دلداری اش بدهی، گویا مسئول تمام بچه های گریان دنیا شده ای....

حسی که از موقع تولد روشا دارم و راستش آزارم می دهد، دیدن بچه های دستفروش سر چهاراه اشکم را درمی آورد شنیدن صدای گریه کودک افکار آزار دهنده به ذهنم می آورد و من خسته شده بودم از نگرانی برای همه بچه های دنیا! من که حتی تنها از پس دخترک کوچکم هم بر نمی آیم.....

اما الان می دانم خدای بزرگ من خدای بزرگ همه بچه هاست از پدر و مادر به همه مهربان تر است دلش هزار برابر من برای هر گریه کودکی می سوزد و برای همین ما را موظف کرده از حال فامیل و همسایه مان خبر دار باشیم تا دلی شکسته نباشد و سری گرسنه به بالین نرود و این ها موهبت های خدا برای ماست....

-------------------------------------------

شبی که روشا تب داشت و من هراسان بالای سرش بودم ، خوابم برد در کمال تعجب چون من حتی شای دیگر هم حداقل 4 بار بیدار می شوم و به دخترک سر می زنم اما خوابم برد و صبح دخترک سرحال بود و تب نداشت انگار خدا به من ثابت کرد از مادر روشا هم به او مهربان تراست

خدایا! به بزرگی سه ساله امام حسین!

به اشک هایی که ریخت و غصه هایی که خورد با آن دل کوچکش

خودت نگهدار همه بچه ها باش

همه را در پناه خودت تربیت نما

دخترک مرا هم در پناه خودت بگیر



موضوع : برای خودم
تاريخ : دوشنبه 20 بهمن 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 10 مرتبه

گاهی دوست دارم روشا همچنان کودک می ماند مثل همین روزها که به هزار بهانه دوست دارد بپرد بغلم و بوسه بارانم کند، راستش می ترسم از روزی که حسرت یک بوسه داشته باشم و شرم از بزرگ شدن سریع دخترک دلم را به درد می آورد.

مادر است دیگر دلش هزار تا بهانه برای نارحتی دارد حتی لحظه های شیرین آغوش دخترک

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

روشای من موقع رفتن به دستشویی کل لباس هاشو درمی یاره، می ترسه خیس بشه واعا نمی دونم چیکار کنم مدام بهش تذکر می دم پیش بابایی زشته باید تو توالت لباست رو دربیاری اما تاثیر چندانی نداره، می ترسم همین مسئله حیا رو که خیلی مهمه مخصوصا برای دختر ها از بین ببره.

البته تصمیم گرفتم براش جایزه بخرم و هر وقت با لباس رفت بهش بدم چون بیرون با لباس می ره و تو خونه این مسئله هست....

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

باز هم دوست دارم مهد روشا رو عوض کنم وای که این مهد یه کابوس شده برای من مشکل اینه که اونها ساعت خواب دارن و روشای شیطون اصلا دوست نداره بخوابه؟؟؟؟؟؟

همش صبح ها میگه من نرم مهد منو می خوابونن.....

وای کاش مارو هم تو دانشگاه می خوابوندن.....

-------------------------------------------------------------------------------------------------------



موضوع : بعدا بخوانی دخترم
تاريخ : شنبه 18 بهمن 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 10 مرتبه

مدتها بود آرزوی رفتن به مشهد داشتم و هر سری مسئله ای پیش می یومد و نمی شد، آخرین بار نوروز92 رفتیم روشا خیلی کوچیک بود و اصلا یادش نمی یومد، بهش می گفتم دعا کن بریم مشهد زیارت و اون بعد نمازش دعا می کرد که در 12 بهمن به لطف امام رئوفم به سفر مشهد رفتیم با مامانی و عمه زری و بابا و البته روشا و من!!!

 

واقعا آقای بزرگ رسم مهمان نوازی رو در حق ما تموم کرد.

حرم امن و خلوت و راز و نیاز های تمام نشدنی، هیچ غمی حس نمی شد پر از انرژی فوق مادی و اثر بخش

حیف زود تمام شد.

 

 

 

 

 

 

 



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : پنجشنبه 9 بهمن 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 13 مرتبه

امروز قرار بود معلم زبان روشا بیاد خونه، روشا خیلی ذوق داشت از صبح زود بیدار شدو لباس مرتب پوشید اما اون زنگ زد و گفت کاری براش پیش اومده و بعد از کلی معذرت خواهی قرار شد فردا بیاد ، از نظر من خیلی معمولیه واسه هر کس یهو کاری پیش بیاد اما از نظر روشا اصلا منطقی و خوب نبود.

ماجرای معلم زبان گرفتن هم براش خودش داستانی داره که الان فرصت نوشتن نیست، فقط من بعد نیاز شدیدم به آموزش زبان تصمیم گرفتم معلم خصوصی بگیرم که موسسه ای که ازش معلم گرفتم پیشنهاد کرد حالا که دختر هم داری با کمی تخفیف معلم برای اونم بیاد که ما قبول کردیم و یک جلسه اومد خوب بود، روشا حسابی مجبورش کرد باهاش بازی کنه.... اما نیومدن امروز خیلی دمغش کرده بود.همش می گفت بگو معلم تو هم نیاد

وقتی معلم من اومد این قدر صدای تلویزیون رو بلند می کرد و هی مامان مامان کرد که اصلا نفهمیدم چی شد واقعا از دستش عصبانی شده بودم.

البته هی وسطش به خودم یادآوری می کردم که اون فقط یه بچه اس و معنی درس و معلم رو نمی فهمه؛

البته کار من اشتباه بود که براش یه برنامه ای نذاشتم توی اون یک ساعت و نیم.....

خلاصه اینم ماجرای معلم زبان خصوصی



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : سه شنبه 7 بهمن 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 11 مرتبه

مدتی ست نوشتنم کم شده و نیازم به نوشتن شدید اما هم وقت کم ما آدم های زمینی اجازه نمی دهد و هم حوصله تنگ، اما این جا را دوست دارم جایی که امیدوارم روزگاری روشا بخواندش و حداقل بد قضاوتم نکند...امیدوارم دوستانم بخوانند و همراهم باشند، دوستان عزیزی مثل مریم، فائزه، خانم محمودی، نعیمه، خواهر هایم و خیلی دوستان گلی که نوشته هایشان برایم دریایی از شور و شوق است.

تصمیم گرفته ام هر روز بنویسم حالا اگر هر روز نشد زود زود بنویسم این قدر زود که یادم بماند ریزترین خاطره سیندختم را ثبت کنم.

مثلا همین امروز که خیلی عادی رفتیم دانشگاه روشا راهی مهد و من کلاس درس، و عصر که کلاس من طول کشید و روشا با شیطنت هایش به کلاس ما آمد و آنقدر انرژی مثبت داشت که فضای کسالت بار کلاس عوض شد

با هم در ماشین تا خانه کلی حرف زدیم و شعر عمو پورنگ گوش کردیم.

امروز تصمیم گرفتم بنویسم حتی اگر خیلی عادی باشد.



موضوع : بعدا بخوانی دخترم
تاريخ : دوشنبه 6 بهمن 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 12 مرتبه

اینکه دخترت رو برداری و توی برف غنیمتی که داره یه ریز می باره بری تا کتابفروشی خیلی لذت داره، اصلا ای کاش همه مادر ها بتونن زیر بارون با دختراشون قدم بزنن، دست های کوچیکشون رو بگیرن و درباره همه چیزهایی که می بینن صحبت کنن.

دختری که همین که دستش رو به تو داده با خیال راحت قدم می زنه حتی اگه از خیابون با اون همه ماشین هم رد بشین نگرانی نداشته باشه،

ای خدای بزرگم من چقدر در محضر تو نگرانم، من چرا اینقدر نگران همه بچه های دنیا هستم، مگر تو خدای از مادر مهربان ترشان نیستی؟؟؟؟

-----------------------------------------------------------------------------------------

شبها موقع مسواک قصه غولک رو براش تعریف می کنم بچه غولی که داره با آدم ها زندگی می کنه و می خواد کم کم زندگی اجتماعی رو یاد بگیره ، بچه غول مهربونی که با دختر مهربون دوست شده و کارهای خوب رو ازش یاد می گیره، راستش من و روشا عاشق غولک شدیم. هر شب قصه اش رو تعریف می کنم و واقعا کم کم دارم موضوع کم می یارم.

--------------------------------------------------------------------------------------------

شبهایی که روی زمین غذا می خوریم کل سفره توسط روشا پهن و جمع میشه وای که دختر داشتن خیلی خوبه

-------------------------------------------------------------------------------------------------

 



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : جمعه 5 دی 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 36 مرتبه

اینکه من دکتری قبول شدم یعنی اینکه این قدر وقتم برای همه چیزهایی که باید بخونم کم می یاد که گاهی دوست دارم می تونستم نخوابم، اما زندگی بی خیال همه کارها و دغدغه های ما در جریانه.

زندگی من که سهم عظیمی از اون مال دخترمه، یک دختر کنجکاو، جستجوگر و شیرین زبون. اوایل موقع درس خوندن تو خونه عذاب وجدان می گرفتم، عذاب وجدان اینکه دختر من احتیاج به یک مادر داره با یک عالمه زمان برای بازی و مادری، یک عالمه زمان برای شعر خوندن و گشت و گذار مادرانه و حالا من بیشتر وقتم پای لبتاب می گذره ، هرچند مثل همیشه بابای مهربون خونه هوای همه گوشه کنار خونه رو داره، هوای همه درخواست های کودکانه سیندختم رو و هوای منو که همیشه درسی برای خوندن و مقاله ای برای نوشتن دارم. اما این من هستم که نیاز به بودن با این امانت قشنگ الهی رو دارم، این من هستم که باید از موهبت مادربودنم بچشم و سیراب شم.

مدتها گذشت به اندازه یک سال که گاهی درس ها می موند و گاهی دخترک بدون قصه مادرانه می خوابید تا اینکه کم کم فهمیدم مهم بودن آگاهانه هر لحظه ست با روشای نازم موقع آشپزی های تند تند، موقع رفت و برگشت از دانشگاه و حتی موقع درس خوندن

روشا دفترش رو می یاره کنارم می شینه و به قول خودش درس می خونه، با هم نقاشی می کشیم، بهش لوحه نویسی که خیلی دوست داره یاد می ده گاهی اعداد ، گاهی نقاشی

امروز وسط درسم یه سطل آشغال جادویی براش کشیدم و گفتم از هر چی بترسی توش می کشی و سطل اشغال اونو می بره تو خودش و تو دیگه نمی ترسی، خیلی جالب نقاشی یک دزد کشید بعد یزید و شمر و بعد هیولا و تاریکی بعد به من گفت تو هم ترس هات رو بکش وقتی دقیق فکر کردم به ترس هایی که تو وجودم بود اما بهش بها نمی دادم خندم گرفت مثلا منم از دزد می ترسم ، گاهی از تاریکی هم می ترسم.

بعد ازش خواستم توی یک قاب زیبا که کشیدم هر چی خوشحالش می کنه بکشه که عکس منو خیلی بزرگ وسط صفحه کشید با یک لباس قشنگ که تنم بود و عکس باباش و یک گل رو کشید و آخر خودش رو کشید. خیلی خوشحال شدم اولین چیزی هستم که خوشحالش می کنه .

 

ای خدای بزرگم

ای مهربان تر از مادر شکرت برای وجود زیبای دخترم شکرت



موضوع : روشا نوشته هایم, من مرتکبPHDشدم!!!
تاريخ : جمعه 21 آذر 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 42 مرتبه

روزهایی که دارم درس می خونم، بی هوا دستی دور کمرم حلقه می شه و یه خوردنی میاد تو دهنم با دستای کوچولوی قشنگی که خدا رو براش هزاران بار شاکر بودن کم است.

روشا می یاد کنارم خوراکی دهنم می زاره و میگه مامان من فرشته مهربونم برات جاییزه آوردم مامان خوب بودی..

 

آره عزیزم تو فرشته مهربون منی، اصلا کی از تو بهتر کی از تو دردونه مامان بهتر

وای که دیشب رازهامون رو به هم می گفتیم چقدر خندیدیم دقت کردی اولین صحبت مادرو دختری بود که هی بابا زیر چشمی نگاه می کرد و انگار بهمون حسادت می کرد.

چقدر خندیدیم و چقدر حرف زدیم البته تو اولش معنی راز رو با آرزو قاطی کرده بودی و آخرش هی حرف های خنده دار می زدی تا منو بخندونی....

 

دختر نازم ممنون بابت بودنت

خدای بزرگم شکر شکر شکر

 

کم است می دانم چه کنم؟؟؟؟ نمی دانم



موضوع : بعدا بخوانی دخترم
تاريخ : شنبه 15 آذر 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 45 مرتبه

چقدر چهارسالگی با سال های گذشته فرق دارد، حالا که روشای عزیزم یک ماه و اندی از چهارسالگی را میگذراند انگار جهش بزرگی به سوی دنیای بزرگی پریده است، جهشی که گاهی نگران وسعتش می شوم.

دخترک کوچکم برای هر کاری دلیل می خواهد، برای هر کاری پرس و جو می کند، سوال هایش رنگ واقعی تر گرفته،زود قانع نمی شود، بده بستان را یاد گرفته و اینقدر مثل من رفتار می کند که با آینه اشتباهش می گیرم.

نه دخترم عجله نکن، جایی شنیدم تا چهارسالگی هنوز پیوند بچه ها با عالم ملکوتی برقرار است، عجله نکن درگیر دنیای فراموشی ها شوی، سعی کن همان روح ملکوتی ات را بیاندازی پشت و همراهت داشته باشی مثل کیفت که همه جا با توست، اگر گمش کنی اگر مثل من فراموش کنی یاد آوری بهای سنگینی دارد عزیزکم.

 

صبح ها با هم به دانشگاه می رویم من سر کلاس و روشا مهد کودک و عصر با هم بر می گردیم یک ساعتی عصرانه می خوریم و بازی می کنیم و بعد من درس می خوانم و روشا یا کارتون ( این روزها به لطف مامان پارسا دورا) می بیند یا با عروسک هایش بازی می کند، گاهی در خلال درس ها بازی هایش را می بینم ، لذت می برم و خدایم را شکر می کنم، گاهی آشپزی می کنیم یا کیک می پزیم ، گاهی فقط صحبت می کنیم، گاهی باید فقط عکس های کودکی اش را ببیند . گاهی دعوایمان هم می شود.

این روزها بیشتر دوست دارم در کنار باشم، در بازی هایش در افکارش تا بتواند هر لحظه که بخواهد آغوشم را داشته باشد.

-------------------------------------------------------------------

یک سوال فلسفی:

- مامان خدا چیکار می کنه؟

- مراقب ما آدم هاست و کمکمون م یکنه کار بد نکنیم.

- چرا پس مراقب من نیست؟

چرا مامان مراقب شما هم هست.

- پس چرا بعضی وقتا کار بد می کنم؟؟؟؟؟

- هنوز جوابی نداده ام

-------------------------------------------------------------------

دختر امام حسین

- مامان من دوست دارم دختر امام حسین بشم

- باشه مامان خیلی خوبه ان شاالله

- یزید منو اذیت می کنه؟؟؟؟

- اشک در چشمانم جمع می شود( یا حضرت رقیه)

-----------------------------------------------------------------

- مامان تو از بابا خوشت اومد؟

- بله

- مامان جون از آقا جون؟

- بله

- خاله فهیمه از عمو محمد؟؟؟؟

- بله

.

.

.

- من از کی باید خوشم بیاد؟؟؟؟

دلم فشرده می شود.

 

 



موضوع : بعدا بخوانی دخترم, روشا نوشته هایم
تاريخ : جمعه 23 آبان 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 59 مرتبه

دستانش رنگی شده صورتش هم همینطور، می داند کار خوبی نکرده اما لذتش هنوز در چشمانش برق می زند سرش پایین است اما انگار می خندد، دلم می گیرد چقدر گفتم گواش ها رو روی لباست نریز روی فرش اتاق نریز حالا هم لباس تازه اش رنگی شده که فکر کنم پاک نمی شود هم دستش رنگ گرفته و تا چند ساعت دیگر مهمان می آید و من باید تمام این رنگ هارا پاک کنم.

نگاهش نمی کنم می رم توی آشپزخانه و مشغول غذا می شوم اما همه فکرم پیش دخترک مانده

حالا آمده دم در آشپزخانه دیگر از لذت در چشمانش خبری نیست، حتی سعی کرده با دستمال رنگ گواش را پاک کند اما نتوانسته در چشمانش شرمساری ست .

مامان فکر کردم و فهمیدم کار بدی کردم

قول می دم دیگه انجام ندم

ببین با دستمال پاک کردم

دلم زود زود نرم می شود انگار دلم همین ها را می خواست

به سمتش می رم و در آغوش کودکانه اش گرم گرم می شود و سریع می گوید مامان حالا بستنی می خوام.....

----------------------------------------

یاد خودم می افتم و شما که از مادر مهربان ترید

از من مادر با تمام کمی های مادرانگی ام مهربان تر و رئوف تر و دلسوز تر و بخشنده تر

وای بر من اگر غیر تو بر کس دیگری اطمینان کنم

وای بر من

چرا من در چشمانم شرمساری نیست؟

چرا من نمی توانم مثل کودکم خودم را در آغوش تو بیاندازم؟

خدایم!!! مهربان تر از مادرم

مرا ببخش.........

دستم بگیر

راهم ببر



موضوع : روشا نوشته هایم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد
درباره وبلاگ

الحمد الله رب العالمبن روشای عزیزم 8/8/89 توی بیمارستان پاسارگاد تهران پا به این دنیای قشنگ گذاشت و زندگی من و باباش رو قشنگ تر کرد.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 19 نفر
بازديدهاي ديروز : 68 نفر
بازدید هفته قبل : 246 نفر
كل بازديدها : 76061 نفر
امکانات جانبی
KoodakMedia.com


كد ماوس

آیه قرآن