فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
روشا نوری از بهشت
روشا نوری از بهشت
ماشاالله لاقوه الا بالله
تاريخ : پنجشنبه 9 بهمن 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 3 مرتبه

امروز قرار بود معلم زبان روشا بیاد خونه، روشا خیلی ذوق داشت از صبح زود بیدار شدو لباس مرتب پوشید اما اون زنگ زد و گفت کاری براش پیش اومده و بعد از کلی معذرت خواهی قرار شد فردا بیاد ، از نظر من خیلی معمولیه واسه هر کس یهو کاری پیش بیاد اما از نظر روشا اصلا منطقی و خوب نبود.

ماجرای معلم زبان گرفتن هم براش خودش داستانی داره که الان فرصت نوشتن نیست، فقط من بعد نیاز شدیدم به آموزش زبان تصمیم گرفتم معلم خصوصی بگیرم که موسسه ای که ازش معلم گرفتم پیشنهاد کرد حالا که دختر هم داری با کمی تخفیف معلم برای اونم بیاد که ما قبول کردیم و یک جلسه اومد خوب بود، روشا حسابی مجبورش کرد باهاش بازی کنه.... اما نیومدن امروز خیلی دمغش کرده بود.همش می گفت بگو معلم تو هم نیاد

وقتی معلم من اومد این قدر صدای تلویزیون رو بلند می کرد و هی مامان مامان کرد که اصلا نفهمیدم چی شد واقعا از دستش عصبانی شده بودم.

البته هی وسطش به خودم یادآوری می کردم که اون فقط یه بچه اس و معنی درس و معلم رو نمی فهمه؛

البته کار من اشتباه بود که براش یه برنامه ای نذاشتم توی اون یک ساعت و نیم.....

خلاصه اینم ماجرای معلم زبان خصوصی



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : سه شنبه 7 بهمن 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 4 مرتبه

مدتی ست نوشتنم کم شده و نیازم به نوشتن شدید اما هم وقت کم ما آدم های زمینی اجازه نمی دهد و هم حوصله تنگ، اما این جا را دوست دارم جایی که امیدوارم روزگاری روشا بخواندش و حداقل بد قضاوتم نکند...امیدوارم دوستانم بخوانند و همراهم باشند، دوستان عزیزی مثل مریم، فائزه، خانم محمودی، نعیمه، خواهر هایم و خیلی دوستان گلی که نوشته هایشان برایم دریایی از شور و شوق است.

تصمیم گرفته ام هر روز بنویسم حالا اگر هر روز نشد زود زود بنویسم این قدر زود که یادم بماند ریزترین خاطره سیندختم را ثبت کنم.

مثلا همین امروز که خیلی عادی رفتیم دانشگاه روشا راهی مهد و من کلاس درس، و عصر که کلاس من طول کشید و روشا با شیطنت هایش به کلاس ما آمد و آنقدر انرژی مثبت داشت که فضای کسالت بار کلاس عوض شد

با هم در ماشین تا خانه کلی حرف زدیم و شعر عمو پورنگ گوش کردیم.

امروز تصمیم گرفتم بنویسم حتی اگر خیلی عادی باشد.



موضوع : بعدا بخوانی دخترم
تاريخ : دوشنبه 6 بهمن 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 4 مرتبه

اینکه دخترت رو برداری و توی برف غنیمتی که داره یه ریز می باره بری تا کتابفروشی خیلی لذت داره، اصلا ای کاش همه مادر ها بتونن زیر بارون با دختراشون قدم بزنن، دست های کوچیکشون رو بگیرن و درباره همه چیزهایی که می بینن صحبت کنن.

دختری که همین که دستش رو به تو داده با خیال راحت قدم می زنه حتی اگه از خیابون با اون همه ماشین هم رد بشین نگرانی نداشته باشه،

ای خدای بزرگم من چقدر در محضر تو نگرانم، من چرا اینقدر نگران همه بچه های دنیا هستم، مگر تو خدای از مادر مهربان ترشان نیستی؟؟؟؟

-----------------------------------------------------------------------------------------

شبها موقع مسواک قصه غولک رو براش تعریف می کنم بچه غولی که داره با آدم ها زندگی می کنه و می خواد کم کم زندگی اجتماعی رو یاد بگیره ، بچه غول مهربونی که با دختر مهربون دوست شده و کارهای خوب رو ازش یاد می گیره، راستش من و روشا عاشق غولک شدیم. هر شب قصه اش رو تعریف می کنم و واقعا کم کم دارم موضوع کم می یارم.

--------------------------------------------------------------------------------------------

شبهایی که روی زمین غذا می خوریم کل سفره توسط روشا پهن و جمع میشه وای که دختر داشتن خیلی خوبه

-------------------------------------------------------------------------------------------------

 



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : جمعه 5 دی 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 27 مرتبه

اینکه من دکتری قبول شدم یعنی اینکه این قدر وقتم برای همه چیزهایی که باید بخونم کم می یاد که گاهی دوست دارم می تونستم نخوابم، اما زندگی بی خیال همه کارها و دغدغه های ما در جریانه.

زندگی من که سهم عظیمی از اون مال دخترمه، یک دختر کنجکاو، جستجوگر و شیرین زبون. اوایل موقع درس خوندن تو خونه عذاب وجدان می گرفتم، عذاب وجدان اینکه دختر من احتیاج به یک مادر داره با یک عالمه زمان برای بازی و مادری، یک عالمه زمان برای شعر خوندن و گشت و گذار مادرانه و حالا من بیشتر وقتم پای لبتاب می گذره ، هرچند مثل همیشه بابای مهربون خونه هوای همه گوشه کنار خونه رو داره، هوای همه درخواست های کودکانه سیندختم رو و هوای منو که همیشه درسی برای خوندن و مقاله ای برای نوشتن دارم. اما این من هستم که نیاز به بودن با این امانت قشنگ الهی رو دارم، این من هستم که باید از موهبت مادربودنم بچشم و سیراب شم.

مدتها گذشت به اندازه یک سال که گاهی درس ها می موند و گاهی دخترک بدون قصه مادرانه می خوابید تا اینکه کم کم فهمیدم مهم بودن آگاهانه هر لحظه ست با روشای نازم موقع آشپزی های تند تند، موقع رفت و برگشت از دانشگاه و حتی موقع درس خوندن

روشا دفترش رو می یاره کنارم می شینه و به قول خودش درس می خونه، با هم نقاشی می کشیم، بهش لوحه نویسی که خیلی دوست داره یاد می ده گاهی اعداد ، گاهی نقاشی

امروز وسط درسم یه سطل آشغال جادویی براش کشیدم و گفتم از هر چی بترسی توش می کشی و سطل اشغال اونو می بره تو خودش و تو دیگه نمی ترسی، خیلی جالب نقاشی یک دزد کشید بعد یزید و شمر و بعد هیولا و تاریکی بعد به من گفت تو هم ترس هات رو بکش وقتی دقیق فکر کردم به ترس هایی که تو وجودم بود اما بهش بها نمی دادم خندم گرفت مثلا منم از دزد می ترسم ، گاهی از تاریکی هم می ترسم.

بعد ازش خواستم توی یک قاب زیبا که کشیدم هر چی خوشحالش می کنه بکشه که عکس منو خیلی بزرگ وسط صفحه کشید با یک لباس قشنگ که تنم بود و عکس باباش و یک گل رو کشید و آخر خودش رو کشید. خیلی خوشحال شدم اولین چیزی هستم که خوشحالش می کنه .

 

ای خدای بزرگم

ای مهربان تر از مادر شکرت برای وجود زیبای دخترم شکرت



موضوع : روشا نوشته هایم, من مرتکبPHDشدم!!!
تاريخ : جمعه 21 آذر 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 34 مرتبه

روزهایی که دارم درس می خونم، بی هوا دستی دور کمرم حلقه می شه و یه خوردنی میاد تو دهنم با دستای کوچولوی قشنگی که خدا رو براش هزاران بار شاکر بودن کم است.

روشا می یاد کنارم خوراکی دهنم می زاره و میگه مامان من فرشته مهربونم برات جاییزه آوردم مامان خوب بودی..

 

آره عزیزم تو فرشته مهربون منی، اصلا کی از تو بهتر کی از تو دردونه مامان بهتر

وای که دیشب رازهامون رو به هم می گفتیم چقدر خندیدیم دقت کردی اولین صحبت مادرو دختری بود که هی بابا زیر چشمی نگاه می کرد و انگار بهمون حسادت می کرد.

چقدر خندیدیم و چقدر حرف زدیم البته تو اولش معنی راز رو با آرزو قاطی کرده بودی و آخرش هی حرف های خنده دار می زدی تا منو بخندونی....

 

دختر نازم ممنون بابت بودنت

خدای بزرگم شکر شکر شکر

 

کم است می دانم چه کنم؟؟؟؟ نمی دانم



موضوع : بعدا بخوانی دخترم
تاريخ : شنبه 15 آذر 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 36 مرتبه

چقدر چهارسالگی با سال های گذشته فرق دارد، حالا که روشای عزیزم یک ماه و اندی از چهارسالگی را میگذراند انگار جهش بزرگی به سوی دنیای بزرگی پریده است، جهشی که گاهی نگران وسعتش می شوم.

دخترک کوچکم برای هر کاری دلیل می خواهد، برای هر کاری پرس و جو می کند، سوال هایش رنگ واقعی تر گرفته،زود قانع نمی شود، بده بستان را یاد گرفته و اینقدر مثل من رفتار می کند که با آینه اشتباهش می گیرم.

نه دخترم عجله نکن، جایی شنیدم تا چهارسالگی هنوز پیوند بچه ها با عالم ملکوتی برقرار است، عجله نکن درگیر دنیای فراموشی ها شوی، سعی کن همان روح ملکوتی ات را بیاندازی پشت و همراهت داشته باشی مثل کیفت که همه جا با توست، اگر گمش کنی اگر مثل من فراموش کنی یاد آوری بهای سنگینی دارد عزیزکم.

 

صبح ها با هم به دانشگاه می رویم من سر کلاس و روشا مهد کودک و عصر با هم بر می گردیم یک ساعتی عصرانه می خوریم و بازی می کنیم و بعد من درس می خوانم و روشا یا کارتون ( این روزها به لطف مامان پارسا دورا) می بیند یا با عروسک هایش بازی می کند، گاهی در خلال درس ها بازی هایش را می بینم ، لذت می برم و خدایم را شکر می کنم، گاهی آشپزی می کنیم یا کیک می پزیم ، گاهی فقط صحبت می کنیم، گاهی باید فقط عکس های کودکی اش را ببیند . گاهی دعوایمان هم می شود.

این روزها بیشتر دوست دارم در کنار باشم، در بازی هایش در افکارش تا بتواند هر لحظه که بخواهد آغوشم را داشته باشد.

-------------------------------------------------------------------

یک سوال فلسفی:

- مامان خدا چیکار می کنه؟

- مراقب ما آدم هاست و کمکمون م یکنه کار بد نکنیم.

- چرا پس مراقب من نیست؟

چرا مامان مراقب شما هم هست.

- پس چرا بعضی وقتا کار بد می کنم؟؟؟؟؟

- هنوز جوابی نداده ام

-------------------------------------------------------------------

دختر امام حسین

- مامان من دوست دارم دختر امام حسین بشم

- باشه مامان خیلی خوبه ان شاالله

- یزید منو اذیت می کنه؟؟؟؟

- اشک در چشمانم جمع می شود( یا حضرت رقیه)

-----------------------------------------------------------------

- مامان تو از بابا خوشت اومد؟

- بله

- مامان جون از آقا جون؟

- بله

- خاله فهیمه از عمو محمد؟؟؟؟

- بله

.

.

.

- من از کی باید خوشم بیاد؟؟؟؟

دلم فشرده می شود.

 

 



موضوع : بعدا بخوانی دخترم, روشا نوشته هایم
تاريخ : جمعه 23 آبان 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 51 مرتبه

دستانش رنگی شده صورتش هم همینطور، می داند کار خوبی نکرده اما لذتش هنوز در چشمانش برق می زند سرش پایین است اما انگار می خندد، دلم می گیرد چقدر گفتم گواش ها رو روی لباست نریز روی فرش اتاق نریز حالا هم لباس تازه اش رنگی شده که فکر کنم پاک نمی شود هم دستش رنگ گرفته و تا چند ساعت دیگر مهمان می آید و من باید تمام این رنگ هارا پاک کنم.

نگاهش نمی کنم می رم توی آشپزخانه و مشغول غذا می شوم اما همه فکرم پیش دخترک مانده

حالا آمده دم در آشپزخانه دیگر از لذت در چشمانش خبری نیست، حتی سعی کرده با دستمال رنگ گواش را پاک کند اما نتوانسته در چشمانش شرمساری ست .

مامان فکر کردم و فهمیدم کار بدی کردم

قول می دم دیگه انجام ندم

ببین با دستمال پاک کردم

دلم زود زود نرم می شود انگار دلم همین ها را می خواست

به سمتش می رم و در آغوش کودکانه اش گرم گرم می شود و سریع می گوید مامان حالا بستنی می خوام.....

----------------------------------------

یاد خودم می افتم و شما که از مادر مهربان ترید

از من مادر با تمام کمی های مادرانگی ام مهربان تر و رئوف تر و دلسوز تر و بخشنده تر

وای بر من اگر غیر تو بر کس دیگری اطمینان کنم

وای بر من

چرا من در چشمانم شرمساری نیست؟

چرا من نمی توانم مثل کودکم خودم را در آغوش تو بیاندازم؟

خدایم!!! مهربان تر از مادرم

مرا ببخش.........

دستم بگیر

راهم ببر



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : شنبه 10 آبان 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 59 مرتبه

روز هشتم آبان با شکر و ثنای خداوند مهربان آغاز می شود، وقتی یاد نعمت بزرگ مادر شدن می افتم، اینکه من لایق شدم کودکی را درونم پرورش دهم، به دنیا بیاورم و با توکل بر خدا تربیت کنم.

امروز روز شادی هاست، روز شکر، روز نعمت، روز شکرانه

خدای بزرگم برای شکر گذاری هیچ ندارم، هیچ جز ذکر مدام الحمدالله

الحمدالله رب العالمین

سه سالگی گذشت و سیندختم پا به چهارمین سال زندگی اش گذاشت، سا سالگی که هر کجا سنش را می گفتم بی اختیار یاد سه ساله بزرگ می افتادم، با هر جست و خیزش، خنده هایش، گریه هایش، بهانه گیری ها، بابا گفتن ها و خیلی حرکات دیگر که برای همه سه ساله ها عادی ست، اما وقتی یاد خانم سه ساله بزرگ می افتادم انگار این حرکات شیرین دلم را آتش می زد.

خدایا دخترم را به حق سه ساله بزرگ حفظ کن، فاطمی تربیتش فرما و کمکم کن با او رشد کنم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

امسال تولد دخترم با روز پنجم محرم یکی شده بود، به احترام آقا امام حسین (ع) جشن را هفته قبل در خانه مامانی برپا کردیم و روز پنجشنبه اول به مسجد رفتیم برای نماز ظهر و عصر و بعد به گل فروشی بریا خرید گلدان برای روشا و بعد استخر یا به قول روشا دریا ، بعد رستوران و خوردن لازانیا و بعد خانه مامانی و هیئت حضرت علی اصغر.....

سعی کردم هم برایش خاطره انگیز باشد و هم یادش باشد محرم خیلی خیلی مهم تر از جشن و کیک و فشفه است.

خدایم شکرت

دستمان را بگیر

به علم و آگاهی ما بیافزا

السلام علی الحسین

و علی علی ابن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : دوشنبه 28 مهر 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 68 مرتبه

روزهایی که سپری می شوند تا به چهارمین سالگرد با من بودنت بپیوندند، چقدر قدر این لحظه هارا می دانم، چقدر دوست دارم ثانیه ثانیه با هم بزرگ شویم، بازی کنیم مثل همه لحظه ها که تو پشت تخت خواب سبز و صورتی رنگ قشنگت پنهان می شوی ، چوری پنهان می شوی که موهای لخت و مشکی ات خوب از بالای تخت پیداست و هی صدا می زنی مامان مامان بیا منو پیدا کن!!!! و من که می دانم کجایی، اما خودم را به کوچه های خیالیت می زنم و هی نگران صدایت می کنم و هی تو ریز ریز می خندی....و من کل اتاق را می گردم ، اصلا این گشتن های خیالی حال آدم را جا می آورد، انگار هدیه ای جایی گذاشته اند که می گردی تا بیابی تا ببوسیش تا ببوییش تا مست شوی تا....

خدای من ! ای مهربان تر از مادر و پدر من گم گشده ام ، نه انگار من فکر می کنم گم شده ام من خیال می کنم قائم شده ام تو بیا مرا دریاب تو که می دانی من کدام راه را خطا رفته ام

پیدایم کن

دستم بگیر

راهم ببر



موضوع : برای خودم, روشا نوشته هایم
تاريخ : سه شنبه 1 مهر 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 82 مرتبه

پاییز که شروع میشه دلم یک عالمه راه رفتن می خواد راه رفتن و فکر کردن، راه رفتن  و حرف زدن، راه رفتن و باد خورد صورت، راه رفتن و ذکر گفتن، راه رفتن و نگاه کردن و هر چی با راه رفتن همراه باشه.

پاییز که می یاد یادم می افته چقدر تو تابستون انتظار مدرسه هارو می کشیدم، چقدر از ظهرهای کشدار تابستون خسته شده بودم...

امروز روز اول پاییز بود، تو خونه نشسته بودم صدای باد که درخت هارو حسابی تکون می داد هی بهم گوشزد می کرد پاییز اومده و من ناخودآگاه شاد می شدم

پاییز دخترم به دنیا اومد ..... بهترین اتفاقی که برای هر کسی می تونه بیافته

خدای بادهای سرگردان شکرت

------------------------------------------------------------------------------------------------

روز 4شنبه روشا رو اولین بار بردم دندون پزشکی یه دندون سفید و خوشگل رو گفت باید عصب کشی کنم ،خدارو شکر خیلی خوب همکاری کرد البته آخرش خسته شده بود و کمی گریه کرد جایزه بادبزن هم گرفت

---------------------------------------------------------------------------------------------------

پاییزتون سبز

 



موضوع : روشا نوشته هایم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد
درباره وبلاگ

الحمد الله رب العالمبن روشای عزیزم 8/8/89 توی بیمارستان پاسارگاد تهران پا به این دنیای قشنگ گذاشت و زندگی من و باباش رو قشنگ تر کرد.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 78 نفر
بازديدهاي ديروز : 222 نفر
بازدید هفته قبل : 854 نفر
كل بازديدها : 72936 نفر
امکانات جانبی
KoodakMedia.com


كد ماوس

آیه قرآن