بستن تبلیغات

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
روشا نوری از بهشت
روشا نوری از بهشت
ماشاالله لاقوه الا بالله
تاريخ : شنبه 30 فروردين 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 4 مرتبه

از دیشب آروم و قرار نداشت اینکه می خواد بره مهد خیلی خیلی خوشحال بود کیف مهدش رو آورده بود و همه چیزهایی که دوست داشت مثل دفترچه و مداد رنگی و حتی کنترل های تلویزیون رو هم تو اون ریخته بود و سر شام با همون کیف رو پشتش نشست.

صبح با اولین صدای من چشم هاشو باز کرد خیلی خوش اخلاق مسواک زد لباس پوشید و حتی تو ماشین آروم نشسته بود و از پنجره این ور و اون ور رو نگاه می کرد.

تا مربیش رو دید پرید بغلش....

راستش کمی دلم گرفت آخه من آدم خودخواهی هستم از اینکه ببینم پاره تنم به کس دیگه این طور وابسته شده حس دلتنگی بهم دست داد، هزار بار خدای مهربونم رو شکر کردم هزار بار به خاطر دخترم و اینکه مهر اون مربی مهربون رو به دلش انداخته هزار بار به خاطر همه چیزهایی که یادم می ره به زبون بیارم

دوباره جریان عادی زندگی از سر گرفته شد دو روز اداره و سه روز کلاس دانشگاه ، درس ها روز به روز بیشتر و سخت تر میشه و می ترسم نتونم مثل همیشه برای دخترم زیاد وقت بذارم

وای از دست ترس های الکی ....

این هفته کلی کار دارم برام دعا کنید بیام خبر خوش بدم......



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : شنبه 23 فروردين 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 9 مرتبه

خاله مهربون روشا همونی که تا از در می رسه روشا خودش رو سراسیمه توی بغلش پرت می کنه، همونی که اگه بریم مسافرت هی سراغش رو می گیره و میگه دلم برای خاله تنگ شده، همونی که از شش ماهگی روشا سعی می کرد موقع هایی که مامان سر کاره جای خالی مامان رو براش پر کنه، همون خاله که همیشه سعی می کنه دست پر بیاد پیش روشا و من آرزو می کردم تو بچگی یه خاله این طوری داشته باشم. دیروز مراسم عقد کنون همون خاله جون بود و روشا کلی خوشحال بود مدام راه می ره و اسم نامزدش رو تکرار می کنه و هی می خنده.

ای پیوند دهنده دلها

ای خدای بزرگ و مهربان

خودت همراهش باش

در جهاد همسرداری و مادری کمکش کن

بچه های سالم و صالح نصیبش بکن

روزی حلال و فراخ براشون فراهم کن

خودت پناهش باش تا خوشبخت باشه همیشه مثل امروز که توی لباس عروس مامان عین ماه شده بود



موضوع : برای خودم
تاريخ : دوشنبه 18 فروردين 1393 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 11 مرتبه

شکر خدای مهربون امسال رو خیلی خوب و قشنگ شروع کردیم، روزهای آخر اسفند خونه پر از بوی شیرینی خونگی شده بود که با روشا می پختیم، پر از خرید هفت سین و ماهی و سبزه.

امسال سعی کردم خیلی کم و به اندازه خرید کنم ، برای روشا دوتا شلوار جین خریدم که روشا بهش می گه شلوار آبی صدا دار و مدام تو خونه و مهمونی پاش می کنه.

قبل از تحویل سال با هم سفره رو البته روی میز چیدیم و سال جدید رو تحویل گرفتیم.

 

به رسم هر سال به عید دیدنی خانواده مامان جون و آقا جون رفتیم و روشا اولین عیدی هاش که اسکناس های نوی لای قرآن بود رو گرفت.( هر جا می رفتیم عیدی می گرفت می گفت مامان چرا همه به من پول می دن؟؟؟)

 

فردا ظهر هم مهمان مامانی و بابایی بودیم و بازی با بچه های عمه و عمو...

روز ششم فروردین سفر ی به خطه همیشه سبز گیلان داشتیم و دید و باز دید از خاله و دایی بابا که به روشا حسابی خوش گذشت.

روز دهم فروردین برگشتیم ، دوست داشتم دوست خوبم مریم که گفته بود نیمه دوم به تهران می یان رو ببینم ما بهم خبر نداد اومدن و من روز آخر اقامتشون فهمیدم و واقعا ناراحت شدم ، اما مثل اینکه قسمت نبود

روز 12 فروردین هم با خاله ها به پیک نیک رفتیمو به جای سیزده بدر سابی خوش تو طبیعت پارک چیتگر بودیم.

 

روز های آخر تعطیلات رو هم در مجلس روضه خانم فاطمه الزهرا که تو خونه مامان جون بود شرکت کردیم، روشا به خانوم ها شیرینی و دستمال کاغذی تعارف می کرد و اکثر مواقع خیلی خوب کنار من می نشست و به قرآنی که دستش می گرفت نگاه می کرد و هی لبهاشو تکون می داد مثلا داره قرآن می خونه.

روز شهادت بانوی دو عالم شله زرد پختم که خیلی خوب شد و نذر مامان جون هم قرمه سبزی خوشمزه بودکه روز جمعه با هم پختیم.

خیلی خوشال بودم روشا به این مراسم علاقه خاصی نشون می ده

از حضرت مادر می خوام به همه مادر و مادر عزیزم سلامتی و شادکامی و عاقبت به خیری عنایت کنن.

 

و بالاخره بعد 17 روز تعطیلی به سر کار و درس برگشتیم دوری از روشا خیلی برام سخت تر شده به بودن کنارش عادت کردم.

خدا عزیزم ! برای گردش سال و ماهها  این فصل های زیبا و برای همه نعمتهای قشنگت ازت ممنونم

برای بودن کنار خانوادهام برای داشتن اونها و دوست داشتنشون ازت ممنونم

الحمدالله الرب العالمین

 



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 20 مرتبه

خدای بزرگم رو بابت این سال ها و این روزهای زیبا شکر می کنم

بابت این روزهای پر از جنب و جوش که با دخترک به گردش می رویم و هوا بس جوانمردانه خوب است.

خدای عزیزم رو بابت این بوهای مست کننده بهاری شکر می کنم

خدای مهربانم رو بابت این خورشید مهربان و بارونهای گاه و بیگاه شاکرم

الحمدالله رب العالمین

امسال با همه قشنگی هاش رفت و ما منتظر سال قشنگ دیگری هستیم

امسال خیلی چیزها یاد گرفتم شاید بتونم بگم دوباره متولد شدم

امسال خدای بزرگم رو خیلی خیلی شاکرم

این روزهای پایان سالی با روشای گلم بیرون می ریم هر جا ماهی می بینه کلی می ایسته و نگاه می کنه هی از بهار و عید می پرسه و دوست داره هفت سین بذاریم و من از ترس خراب شدن هنوز هفت سین رو نچیدم

از خدای مهربانم می خوام برای همه عزیزانم که به من سر می زنن و منو بی نهایت خوشحال می کنن سالی پر از سلامتی و خوبی رقم بخوره سالی که ما هم با روزهای و سال هاش تغییر کنیم و بهاری بشیم

عیدتون پر برکت و سرتون سلامت



موضوع : برای خودم
تاريخ : يکشنبه 25 اسفند 1392 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 22 مرتبه

السلام علیک یا سیده نساء العالمین

مرا از شما چه توان گفت؟

که کل عالم وامدار شماست بانو!

 



موضوع : برای خودم
تاريخ : چهارشنبه 21 اسفند 1392 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 22 مرتبه

بین همه هفته هایی که از خدای بزرگ هدیه می گیریم ، همه هفته هایی که تند تند می یان و اینقدر سر وقت می رسن که اصلا یادمون میره به خاطر این هدیه های قشنگ تشکر کنیم ، هفته هایی که توش یک عالمه کار برای انجام دادن داریم هی برنامه ریزی می کنیم و هی انجام نمی دیم و اصلا نمی پرسیم این هفته من چطور بود و چطور شد؟

من عاشق هفته آخر اسفند هستم، هفته ای که از فردا شروع میشه

اصلا دوست ندارم براش برنامه ریزی کنم یا بخوام کار به خصوصی انجام بدم

دلم می خواد مثل بچگی هام که دست تو دست مامان به بازار می رفتیم و من بدون فکر کردن به خرید محو همه چیز می شدم فقط دل بدم به این ایام

ایامی که هر کس کاری داره بدو می یان و بدو می رن و خرید می کنن تا اون لحظه ای که سال نو تحویل بشه

و من از حالا خیلی خوشحالم برای روزهایی که در پیش دارم و می تونم با دخترک تجربه کنم

کلاس های هفته آخر رو کنسل کردیم و کلی حال داد بعد سال ها کارشناس اداره آموزش بودن واقعا الان حس و حال دانشجویان رو درک می کنم .

دیشب اولین مهمونی خونه جدید برگزار شد ، مهمان دایی جان من بود خیلی خوب بود، روشا هم که مثل همیشه وقتی خاله هاش و مامان جونش باشن حسابی خوش به حالش می شه با دایی هم حسابی گرم گرفته بود و هی می رفت بغلش می نشست

فقط آخر شب روشا خوابش می یومد اومد تو آشپزخونه می گفت مامان من خوابم می یاد چرا مهمون ها نمی رننگران

خدای بزرگم برای این هدیه قشنگ آخر سال واقعا ازت ممنونم کمکم کن به بهترین نحو ازش استفاده کنم

 



موضوع : برای خودم
تاريخ : يکشنبه 18 اسفند 1392 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 24 مرتبه

الان دارم وسط کلاس روانشناسی یادگیری می نویسم

بحث خیلی داغ و جالبه اما من شیطنت رو دوست دارم

بعد از هر مبحث استاد از ما feed back می خواد ومیگه حتما هر روز خاطراتتون رو بنویسید تا بعد ها حسابی کمکتون کنه و من از حالا شروع کردم

حس گیجی دارم انگار منو انداختن وسط یک عالمه اطلاعات و امکانات که فقط خدا می تونه کمکم کنه خوب ازش استفاده کنم

امروز دوست دارم درباره بیماریهای تحصیلی کار کنم.

دلم می خواد اتفاقات یادگیری اجتماعی رو ببینم

 



موضوع : من مرتکبPHDشدم!!!
تاريخ : شنبه 17 اسفند 1392 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 17 مرتبه

14روز مانده تا پایان سال، سالی که یکی از خاطره انگیز ترین بهترین سالهای عمرم بود، سالی که احساس می کنم کمی خودم را پیدا کردم، کمی آرامش حقیقی را تجربه کرده ام ، سالی پر از اتفاق های خوب و لطف زیاد خدای بزرگم خدای بزرگی که احسانش رو در حق من تمام کرده خدای عزیزی که با تمام وجود حسش می کنم و عاشقشم....

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رویه زندگیم کلا عوض شده، ما شدیم دانشجوی تمام وقت دکتری و دیگه اداره نمی رم همش درس و کارگاه و کلاس و تحقیق، یاد روزهای اول کارشناسی می افتم که چقدر گیج می خوردم الانم همون طوریم بعد مدتها دانشجو شدن ، کلاس رفتن، شیطنت های سر کلاس، غذای سلف سرویس خوردن... عالمی داره برای خودش دو رو پیش کارگاهی با عنوان آداب زندگی دانشجوی PHD داشتیم حالا سر فرصت جزئیاتش رو می نویسم فقط اسم این دوره رو گذاشتن مازوخیسم خوش خیم اجتماعی

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تو خونه جدید مستقر شدیم روشا هنوز احوال خونه قدیمی رو می پرسه و می گه چرا دیگه نمی ریم اونجا ... البته هنوز نه مبل داریم نه میز و نه فرش رفت تا بعد عید اما خونه آفتاب گیره و من صبح ها با نور خورشید بیدار میشم کلی ذوق می کنم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این هم عکس های اسباب کشی از روشا



موضوع : روشا نوشته هایم
تاريخ : يکشنبه 4 اسفند 1392 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 25 مرتبه

وقتی قراره یک خونه ای رو که سالها توش خاطره ساختی ترک کنی حسی عجیب باهاته حسی که وقتی تک تک وسایل رو روزنامه پیچ می کنی و تو کارتن می ذاری هی مجبورت می کنه به زوایای خونه نگاه کنی و خاطراتت رو مرور کنی

مرور لحظات خوش و ناخوشی که داشتی

مرور کارهایی که انجام دادی و مهمونی هایی که گرفتی ...

حتی اون لحظات کسالت آور عصر های خسته رو هم مرور می کنی

مرور خبرهای خوب و بدی که شنیدی

انگار هنوز صدای حرفها و خنده ها و ناراحتی هات تو خونه هست

چشم هامو می بندم و گوش می کنم

درو دیوار این خونه با صدای من خو گرفته

موقع اسباب کشی فکر می کردم خوب بود موقع کوچیدن به سرای باقی هم بدونیم داریم میریم و خوب اسبابی برای خودمون جمع کنیم

می گن ما برای دنیا نیستیم پس طوری زندگی کنیم که انگار در اون غریب هستیم

جابه جایی همیشه برای من با کلی حس و هوای شاد و انرژیک همراه بوده

این که هی بشینم و نقشه خونه جدید رو تو ذهنم بیارم و وسایلم رو توش بچینم

این که هی تند تند براش نقشه بچشنم و خرید کنم

--------------------

تقریبا تو خونه جدید مستقر شدیم

روشا هنوز با اسم خونه جدیده و خونه قدیمه ازشون یاد می کنه

وقتی برای اولین بار در اتاقش رو باز کرد و دید همه وسایلش چیده شده با کلی ذوق گفت: مامان کمدهام این جا هم هستن

با دیدن دمپایی هاش کلی ذوق می کرد

-----------------

خدایا تنها مامن و آرامش ما در جوار توست

خانه اصلی ما درگاه توست

کمک کن خانه دنیایی ما جایی برای ساختن هر چه بهتر خانه اخروی ما باشه

 



موضوع : برای خودم
تاريخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 | نویسنده : مامان روشا
بازدید : 30 مرتبه

دخترک سه سال و سه ماه و چهارده روز ما تازگی ها به اعجاز کلمات پی برده، مثلا می دونه یه لطفا ساده چقدر کارهاشو جلو می اندازه یا یه مامان قربونت برم چقدر خوشگل شدی به هر چی از کابینت خوراکی بخواد منجر میشه

می دونه کلمه بابای عشقم بعد ظهر جمعه حتما به پارک ختم میشه

می دونه وقتی دست و صورتش رو می شوره و مثل وضو گرفتن مسح می کشه و بلند صلوات می فرسته مامان چقدر ذوق می کنه

می دونه با هر کسی به چه زبونی صحبت کنه و من واقعا حیرت زده می شم از این سیاست های گفتاری

چند روز پیش چیزی می خواست و اون موقع اصلا نمی شد به درخواستش جواب مثبت بدم اون مدام حرفش رو تکرار می کرد و منم قاطع می گفتم نه الان وقتش نیست

اومده تو چشمای من نگاه می کنه میگه مگه تو مامان بدی هستی؟ مگه تو لوسی؟ مگه تو بی تربیتی؟

دقیقا حرفهایی که می دونم دوست داشت بدون مگه بهم بگهخنده

می خوام خونه رو جمع و جور کنیم می گم روشا بیا کمک کن پازل هاتو جمع کنم میگه مامانی من بلد نیستم شما جمع کن یاد بگیرمتعجب

 

اینها هم عکس هایی جدید از سیندخت من

این عکس آخر ابتکار بابای مهربون هست برای بف بازی در خانه(آخه کاره این کل خونه رو برف برداشت؟؟؟؟)



موضوع : روشا نوشته هایم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
درباره وبلاگ

الحمد الله رب العالمبن روشای عزیزم 8/8/89 توی بیمارستان پاسارگاد تهران پا به این دنیای قشنگ گذاشت و زندگی من و باباش رو قشنگ تر کرد.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 45 نفر
بازديدهاي ديروز : 100 نفر
بازدید هفته قبل : 298 نفر
كل بازديدها : 40596 نفر
امکانات جانبی
KoodakMedia.com


كد ماوس

آیه قرآن